دعایت می کنم، عاشق شوی روزی ... بفهمی زندگی بی "عشق" نازیباست ... تو را در لحظه های روشن با او ... دعایت می کنم "ای مهربان همراه" ... تو هم ای خوب من ... گاهی دعایم کن ... !/ [کیوان شاهبداغی] [فایل]
یک نفر افتاده مثل سنگ در جان و تنم / این غریبه آشنایم نیست، می گوید منم / چشم می مالم کجا از خویش دور افتاده ام / باز می پرسم کجا، دنبال دل دل کردنم؟ ... !/
وه چه خوش باشد که بینم بار دیگر روی دوست / در سجود آیم به محراب خم ابروی دوست / هرنفس از رشته ی کارم گشاید صد گره / پنجه گر یک ره زنم چون شانه در گیسوی دوست ... !/
تا کی دل من چشم به در داشته باشد ؟ / ای کاش کسی از تو خبر داشته باشد / آن باد كه آغشته به بوی نفس توست / از كوچه ما كاش گذر داشته باشد ... !/
دست و پایی میزند دل در خم گیسوی دوست / جان نخواهد بُرد بیرون از کمند موی دوست / گیرم از دام سر زلفش خلاصی یافت دل / نیست امید نجات از نرگس جادوی دوست ... !/
همه پایم از خستگی ریشریش / نه راهی نه ذیروحی از پُشت و پیش / نه وقتی ــ که واگردم از رفتهراه ــ / نه بختی ــ که با سر درافتم به چاه ــ / نه بیم و نه امید و، از پیش و پس / بیابان و خارِ بیابان و بس ... !/ [شاملو]
برخاستم از خواب، در پلکم تویی و نمیدانم کجایی ... تابستان گذشته است، جاده فرش شده در برگها ... برگی در كفم نيست برای بازی با روزهایی كه نباشی ... !/ [شمس لنگرودی]
ديدهام خورشيد را در خواب، تعبيرش تويی / خواب دريا و شب مهتاب، تعبيرش تويی / خوب من! خواب ترا ديدن در اين دنيای بد / چون گل روييده درمرداب، تعبيرش تويی ... !/
ز محبتت نخواهم که نظر کنم به رویت / که مُحب صادق آنست که پاکباز باشد / قدمی که برگرفتی به وفا و عهد یاران / اگر از بلا بترسی، قدم مَجاز باشد ... !/ [سعدی]
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 26 روز و 18 ساعت و 32 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن