دعایت می کنم، عاشق شوی روزی ... بفهمی زندگی بی "عشق" نازیباست ... تو را در لحظه های روشن با او ... دعایت می کنم "ای مهربان همراه" ... تو هم ای خوب من ... گاهی دعایم کن ... !/ [کیوان شاهبداغی] [فایل]
مهربان من نشد تا مهربان دیگری ست / با جهان بیگانه ام تا او از آنِ دیگری ست / گِردباد وحشیَم، آوارۀ هامون و دشت / تا سر ِ آرام من، بر آستان دیگری ست ... !/
تو مثل آخرین ترانه ای ، که شاعری غریب ... در غروب غربت رحیل، پشت کوچه های شهر سرنوشت خوانده بود ... نه شکوه ای، نه مویه، نه گلایه ای ... سرود مهر و پاس دوستی ... کلام آخرین تویی ... !/
چگونه باز گیرم از تو دل
که نازنین ترین تویی !
در این کویر بی کسی
پناه واپسین تویی !
تو مثل بوته های اطلسی
تو مثل خوشه اقاقیا
پر از سرور می کنی مرا
بهار دلنشین تویی !
*
تو مثل خنده های کودکی
تو مثل صبح روزهای عید
تو مثل بوی آب و خاک روی بام های کاگلی
تو مثل بازی نسیم لابلای شاخه های نسترن
تو مثل نقره بیز پولک ستاره ها
در آسمان نیمه شب
تو راز رویش بنفشه ای
ستاره ی زمین تویی !
*
سپیده دم که آخرین ستاره از سپهر لاژورد کوچ می کند
میان کوچه باغ ها
شمیم یاس و یاسمن تویی !
*
نگاه کن ببین !
کمان هفت رنگ آسمان
نشان خنده های توست
نگاه کن ببین !
کنار چشمه مخمل زمردین پونه ها
نشان رد پای توست
تو هرکجا که پا گذاشتی
گل امید خنده زد
سپاه مهر خیمه زد
در این کویر مرگ و خون
برای ماندنم
تو آخرین بهانه ای
***
تو کیستی؟!
تجسم شکوه بی کران عشق و آشتی
دلیل هستی گیاه و آب و آفتاب و راستی
حضور جلوه ی حیات
بر زمین و کائنات
وجود را یقین تویی !
*
و چون خزان زراه های دور می رسد
به سرزمین دردها و رنج ها
امید را
پناه واپسین تویی !
* برای من که خسته ام
برای من که زخمی هجومِ دیرپای
خاک
و
خون
و
خنجرم
همیشه نازنین ترین تویی !
ستاره ی زمین تویی !
کلام آخرین تویی !
پناه واپسین تویی !
*** علاالدین رحیمی
ای عشق ! ز جان من دلخسته چه خواهی؟ / بگذار که با این غم جانکاه بمیرم / آن به که درین وادی پر پیچ و خم عمر / گمراه به سر برده و گمراه بمیرم ... !/ [نواب صفا]
عاشقی درمانده ام ، داد از فــــراق / هستی از کف داده ام ، داد از فـــراق / سر بـــــــــرآورده زهر سو اشقیا / سر به کف بنهاده ام ، داد از فــــراق / از تن بـــــی سر چه ترسانی مرا؟ / من قلنــــدر زاده ام، داد از فـــــراق ... !/
مه در خیابان راه می رود ... چشم ها و پنجره ها، خیس می شوند ... اندوه را ... چگونه قسمت کرده اند؟ ... که در دل ِ هر خانه ای ... قدری پیداست ... !/ [یاور مهدی پور]
دیرگاهیست که من در دل این شام سیاه ... پشت این پنجره بیدار و خموش، مانده ام چشم به راه ... همه چشم و همه گوش: مست آن بانگ دلاویز که می آید نرم ... محو آن اختر شبتاب که می سوزد گرم ... مات این پرده ی شبگیر که می بازد رنگ ... [وین شب تلخ عبوس می فشارد به دلم پای درنگ] ... !/ [سایه]
برخيز که داد از من بيچاره ستانی / بنشين که شرر در دل تنگم بنشانی / تا آن لب شيرين به سخن باز گشايی، خوش جلوه نمايی / اي بُرده امان از دل عشاق، کجایی تا سجده گزارم ... تا سجده گزارم ... !/ [مهدی عابدی]
الهی سوختم بیغم الهی / کرامت کن نم اشکی و آهی / چه اشک، اشکی که چون ریزد ز مژگان / شود دامان ازو رشک گلستان / چه آه، آهی که چون از دل زند سر / بسوزاند دل یاقوت احمر ... !/
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 26 روز و 18 ساعت و 31 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن