دعایت می کنم، عاشق شوی روزی ... بفهمی زندگی بی "عشق" نازیباست ... تو را در لحظه های روشن با او ... دعایت می کنم "ای مهربان همراه" ... تو هم ای خوب من ... گاهی دعایم کن ... !/ [کیوان شاهبداغی] [فایل]
چه خوش افسانه می گویی به افسون های خاموشی / مرا از یاد خود بستان بدین خواب فراموشی / ز موج چشم مستت چون دل سرگشته برگیرم؟ / که من خود غرقه خواهم شد درین دریای مدهوشی ... !/
زندگی تکیه گاهی است که کوهش کردیم / زندگی کوه بزرگی است که کاهَش کردیم / زندگی نیست بجز نم نم باران بهار / زندگی نیست بجز دیدن یار / زندگی نیست بجز عشق به جز حرف محبت به کسی / ورنه هر خار و خسی زندگی کرده ست بسی / زندگی تجربه تلخ فراوان دارد / دو سه تا کوچه و پس کوچه و اندازه یک عمر بیابان دارد ... !/ [؟]
جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه / چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند / آسمان بار امانت نتوانست کشید / قرعه ی فال به نام من دیوانه زدند / نقطه ی "عشق" دل گوشه نشینان خون کرد / همچو آن خال که بر عارض جانانه زدند / ... !
رفتی تو و بی تو، ذوق مینوشی نیست / کاریم به جز سکوت و خاموشی نیست / دانی تو و عالمی سراسر دانند / گر از تو خموشم، از فراموشی نیست ... !/ [محمدرضا شفيعی كدكنی]
مهربانم! مددی کن رهِ خود گُم نکنیم / غیرِ درگاهِ تو ما روی به مردُم نکنیم / یادمان باشد اگر لطف خدا را دیدیم / مثلِ آدم هوسِ خوشه ی گندم نکنیم / ... ! [ فائزه محمودی / دفتر شعر : لیلی صدایم کن]
همچو عکس رخ مهتاب که افتاده در آب / در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست / باز می پرسمت از مساله ی دوری و عشق / و سکوت تو جواب همه ی مساله هاست ... !/ [فاضل نظری]
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 26 روز و 19 ساعت و 29 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن