✔ عـلـ[بابا]ــی
براي برداشتن قدم هاي بزرگ در زندگي ... حتما از شلوار كردي استفاده كنيد ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
دم عيد بري خريد،فروش ويژه ي نوروزيه و اجناس به قيمت خريد فروخته ميشن. تابستون بري خريد،به علت تغيير شغل اجناس به قيمت خريد فروخته ميشن. پاييز بري خريد،به علت بازگشايي مدارس اجناس به قيمت خريد فروخته ميشن. زمستون بري خريد،به علت تغيير فصل و رسيدن بار جديد اجناس به قيمت خريد فروخته ميشن. کلا ما هميشه جنس ارزون داريم ميخريم. خدايا شکرت ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
به طرف ميگن دستشويي چند بخشه ... ميگه دو بخش مردونه و زنونه ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
نزدیک تر ایستاده ای به من ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
زندگی تکرار جان فرسودن است ... رنج ما تاوان انسان بودن است ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
“تفسیر یک دقیقه” از زبان کسی که پشت در توالت منتظر ایستاده با کسی که داخل توالت است نشان میدهد که "زمان" یک تعریف واحد ندارد. ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
سر کوه بلند، آهوی خسته , شکسته دست و پا، غمگین نشسته ... شکست دست و پا، درد است اما نه چون درد دلش، کز غم شکسته ... ! (اخوان ثالث)
✔ عـلـ[بابا]ــی
تنها جایی که حجاب داشت هنگام نماز خواندن بود ... گویا تنها کسی که به او محرم نبود خدا بود ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
دوستی تعریف می کرد تو بیمارستان بستری بوده. شب ساعت دو بیدارش کردن که قرص خوابشو بخوره ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
بگیر فطرهام، اما / مخور برادر جان / که من در این رمضان، قوت غالبم غم بود ... ! (اخوان ثالث )
✔ عـلـ[بابا]ــی
طرف میره تو خیابون می بینه نوشته: سیو همان سیب است ... میگه: دروغ میگن پدر سگا ! خودم خوردم صابون بود ... ! ( اعنماد بی جا )
✔ عـلـ[بابا]ــی
طرف داشته کباب درست می کرده می بینه یه گربه داره نگاه می کنه داد می زنه : آی بلال شیر بلاله ... ! ( خود فریبی )
✔ عـلـ[بابا]ــی
اگر باطل را نمی توان ساقط کرد می توان رسوا ساخت ... و اگر حق را نمی توان استقرار بخشید می توان اثبات کرد طرح کرد و به زمان شناساند و زنده نگه داشت ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
انجماد قلب ها را از خشک سالی چشم ها می توان فهمید ... چشمی که گریستن نمی داند ، زیستن نمی تواند ... !
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 24 روز و 7 ساعت و 59 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن