✔ عـلـ[بابا]ــی
امروز ۳۰ شهریور روز جهانی آلزایمر ... با انجام کارهای فکری روزانه ، این بیماری را کمی جدی بگیرید ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
دلم يك عشق ميخواهد ... كه حتي بعد لمس ملتمس آميز خواهش ها بماند – با دل و قلبم بياسايد – بيآميزد ودر تاريكي - اين خانه خاموش – چراغي نو بياويزد ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
با یك عصای چوبی هم میتوان دوید ... گر بالهای تفكر ما باز تر شود ... گرآن درخت سیب خیالات خام ما ، بین زمین و آسمان خدا بارورتر شود ... ! (محمد تقي اقدام)
✔ عـلـ[بابا]ــی
غم اين خفته چند ... خواب در چشم ترم مي شكند ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
آنکه هدفش تنها وتنها رستگاری انسان نباشد ... درد و درمان مردمش را نداند ونشناسد ... روشنفکر نیست ... دزدیست که با چراغ آمده است ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
عجب جوش و خروشی بود عشقت / خراب باده نوشی بود عشقت ... بهشتم را به سیبی داد بر باد / عجب آدم فروشی بود عشقت . . . !
✔ عـلـ[بابا]ــی
هرچه همرنگ جماعت بشویم ... باز هم وصلهی ناهمگونیم ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
بگذار تا شیطنت عشق چشمان تو را بر عریانی خویش بگشاید ... هرچند آن بجز معنی رنج و پریشانی نباشد ... اما کوری را هرگز بخاطر آرامش تحمل مکن ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
هیچ صیادی نمی تواند در جوی حقیری که به گودالی می ریزد ... مرواریدی صید کند ... ! ( فروغ )
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 24 روز و 7 ساعت و 29 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن