✔ عـلـ[بابا]ــی
همه جای جهان ،جان جهانی ... زبان ناتوانم را زبانی ... کجا باید بدنبالت بگردم ... تو هر جای زمینی و زمانی ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
آیا میدانید مجسمه 48 ساله در میدان سربند تهران از کیست؟ ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
هیچ وقت ، هیچ وقت نقاش خوبی نخواهم شد ... امشب دلی کشیدم شبیه نیمه سیبی ... که به خاطر لرزش دستانم ،در زیر آواری از رنگ ها ناپدید ماند ... (حسین پناهی)
✔ عـلـ[بابا]ــی
بر من در وصل بسته میدارد دوست ... دل را به جفا شکسته میدارد دوست ... زین پس من و دل شکستگی بردر دوست ... چون دوست دل شکسته میدارد دوست ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
ماهی تویی و آب من و تُنگ روزگار ... من در حصار تَنگ و تو در مشت من اسیر ... پلک مرا برای تماشای خود ببند ... ای ردپای گمشده باد در کویر ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
بی تو می فهمیدم٬ چون چناران كهن ... از درون ، تلخی واريزم را ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
كاش می شد هر چه هست ،بر دفتر خوبی نوشت ... كاش میشد از قلمهایی كهبر عالم رواست ... با محبت, با وفا, با مهربانیها نوشت ... كاش دلها از ازل ممهور حسرتها نبود ... كاین همه ایكاشها بر دفتردلها نوشت ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
بکن حرف مرا باور ... نیابی از من عاشق تر ... نمی ترسم من از اغراق ... گذشته آب از سرم دیگر ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
احمد شاه قاجار ( احمد ميرزا ) در نوزادي ... 1275 شمسی - یعنی دقیقا 115 سال پیش ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
من چگونه ستایش کنم ، آن چشمه را که نیست ؟ ... من چگونه نوازش کنم ، این تشنه را که هست ؟ ... !
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 24 روز و 8 ساعت و 13 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن