✔ عـلـ[بابا]ــی
جاده ى تابستان از وسط آفتاب مى گذرد ... اما براى يافتن پاييز بايد ... روى برگ هاى زرد ريخته ... راه بروى !
✔ عـلـ[بابا]ــی
هیچ کس به آخر دنیا نمی رسد ،الّا من ... که بالای نیمه شب ،از تقطیع شعرهایم پایین می آیم ...ده هلالِ انگشت فرو می کنم به آب قنات ... تا برهم زنم چهره ی تابان اَت ... ! (احمد فریدمند)
✔ عـلـ[بابا]ــی
گاهی نمی شود تمام حرفها را به گاوی گفت که ماغ می کشد ... و روزنامه های صبح و عصرِ مرا ... با اشتهای یک گرسنه ی معترض می جود ... گاهی نمی شود حتی ... ! (علیرضا عمرانی)
✔ عـلـ[بابا]ــی
لب هایت را بیشتر بخندان ... ! (ستار جانعلی پور)
✔ عـلـ[بابا]ــی
کوه به کوه رسیده ... آدم به عدم ... و ما به تو ؟ ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
روزنامه ها ... تولد تو را فوق العاده ي دهان ها مي كنند ... و من براي جنازه ي خود ... دنبال تيتر تازه اي مي گردم ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
حالا فرض كه تو آفتاب ... پس چرا مدامِ تقويم ... از اين اسفند آن طرف تر نمي رود ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
کلید؟ ... ! کدام کلید؟ ... ! نکند از کلیدهای همان دسته کلیدی است که سالها پیش دادید ... و نگفتید مال کجاست ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
جوانی مان حتما یک جای زندگی می میرد ... اما ما به همین چند سطر رسیده ایم ... به اینکه زندگی مان ... یک جای جوانی مرد ! (حامد داراب)
✔ عـلـ[بابا]ــی
آستین پیراهن زنانه ... گره خورده به دمپای شلوار مرد ... طشت رخت !
✔ عـلـ[بابا]ــی
آب می پاشد ... به گلهای پیاده رو ... دوچرخه ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
پیراهنی رقصان ... سردرِ مغازه ... فروشنده ی سیاه پوش ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
برهنه وضو می گیرم از آب که الف دارد، از ابر که الف دارد، می ایستم در میانه ی آبان که الف دارد و به ترتیل میخوانم : « لیله القدر خیر من الف شهر» که الف دارد ... ! (سعیده کشاورزی)
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 24 روز و 16 ساعت و 7 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن