✔ عـلـ[بابا]ــی
این روزها من از کجا بدانم ... چگونه از چشمانم پلک خوانی ات کرده اند ... به ریش بلندم می خندند ... و بغض من گره ایست که هر روز ... فقط به دست لب هایشان باز می شود ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
علی زیبایی هر سرنوشت است / اگر الگو شود دنیا بهشت است / ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
ازشعر نماند به زبانم جز آه ... طومار فراق را بگویم کوتاه ... بر وزن رباعی دل من غمگین است ... لا حول ولا قوه الا بالله ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
دانشگاه یاسوج ... پارکینگ اختصاصی اساتید ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
من از پیاده روی برای دلم خسته شده ام ... شدیداً می خواهم به جای دیگری برسم ،به یک جایی که دیگر باشد ... همین ! چقدر یک عالمه راه بروی باز به خودت برسی؟ ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
تصویری کمتر دیده شده از یک هوساله ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
بیا برویم ...صنوبرهای این باغ ... قلبهایشان را در باد تکاندهاَند ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
واقعا چه حوصلهای داره این پشه ... تا طبقه ۱۰ میاد واسه ۲ قطره خون ... ! آخه بی مغز، عین همین خون تو همکف هم هست ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
دارند خودشان را میکُشند موجها ... تنی به آب بزن آرام شود دریا ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
خودت را بیخودی شیرین نکن ... ! اینهمه سنگ که پیشِ پایم انداختهای ... فرهاد میخواهد ... نه قَلَندَری که منَم ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
اینقدر به زندهگیاَم سَرَک نکش ... ! کوتاهتر از خوابهای من دیواری ندیدهای؟ ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
آفتزده است این باغ ... بیا به دشت بپاشیم خودمان را ... !
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 24 روز و 8 ساعت و 13 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن