✔ عـلـ[بابا]ــی
اصلاً وقتی که نیستی ... کوچه آنقدر تنگ می شود که ... وقتی که می خواهم خسته به خانه برگردم ... سرم به دیوارها می خورد ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
پاییز، نیامده بهانه ات را می گیرد ... باران قطره قطره جانم را گرفت ... خاطره ای تلخ است در این شعر پاییز ... ! (گلاره چگینی)
✔ عـلـ[بابا]ــی
كجاي اين زمين سرد ... به خاكم خواهي سپرد ؟ ... صبركن ... هنوز دست هايت را نبوسيده ام ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
ايكاش ياد ميگرفتیم ... اگر در رابطه اي "حرمتمان " زیر سوال رفت ... برای همیشه با آن رابطه خداحافظی کنیم ... و به طور احمقانه اي منتظر معجزه نمانیم ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
گفتند دیر است ... شناسنامه ات را باطل کردیم ... و باید به رحمتی روی که جای خداست ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
شعر ... مثل حرف زدن در خواب است ... اول دیگران را ... و سپس تو بیدار می کند ... ! (شمس لنگرودی)
✔ عـلـ[بابا]ــی
آتش ست این بانگ نای و نیست باد / هرکه این آتش ندارد نیست باد / آتش عشق است کاندر نی فتاد / جوشش عشق است کاندر مِی فتاد / ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
به تو فكر ميكنم ... تا شعلههايت بلند شوند براي شنيدن آب ... كوتاه شوند براي وقتي كه با حرف قاطع تبر ،ميافتي به خاك ... وقتي كه قطعيت درخت تعظيم ميكند در برابرت ... كه خرد شده بودي زير حرفهات ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
نمی شود برگشت ... و رَدِ پاییزرا ... از نیمکت های خیس برداشت ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
درشکه را اسب ها کشیده اند، انعامش را درشکه چی گرفته است ... ! به چشمان اسب چشم بند زده و بر دهانش پوزه بند ... ! تا کم ببیند وحرف نزند ... ! چه آشناست زندگی درشکه چی و اسبهایش ...
✔ عـلـ[بابا]ــی
بى توقف از ميان زمستان بگذر ... لطفا احتياط كن ! سر راهت يك سراشيبى ليز و خطرناك است كه تا امروز فقط باد از آن جان سالم بدر برده است ... يادت باشد بهار اگر بيايد ... تصادفى نمى آيد ... !
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 24 روز و 9 ساعت و 1 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن