✔ عـلـ[بابا]ــی
برلب جوی نشین و گذرعمر ببین ... ! (تهرانقدیم) ...
✔ عـلـ[بابا]ــی
آنقدر نیامدی / پاییز هم دِلَش گرفت ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
اینک، خزانهای پی در پی از هم، برگهای جوان میخواهند ... ! می توانستیم (توانستن) را به برگها بیاموزیم تا (افتادن) نیز توانستن باشد … ! (بیژن اللهی)
✔ عـلـ[بابا]ــی
گل نيست چنين سرکش و رعنا که تويي/ مه نيست بدين گونه فريبا که تويي/ غم برسر غم ريخته آن جا که منم/ دل برسردل ريخته آنجا که تويي / ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
از دوست چه ميماند در آينه فردا ... جز حرف دل انگيزش ، جز خاطره اي زيبا ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
پيري آن نيست که بر سر يزند موي سفيد ... هر جواني که به دل عشق ندارد ، پير است ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
روزی که برفتند حریفان پی هر کار ... زاهد سوی مسجد شد و من جانب خمار ... من یار طلب کردم و او جلوهگه یار ... حاجی به ره کعبه و من طالب دیدار ... ! (شیخبهایی)
✔ عـلـ[بابا]ــی
عمـــیق تـرین درد در زندگی مردن نیست ... بلکه یخ بستن وجود آدم ها و بستن چشمهاست ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
عمـــیق تـرین درد در زندگی مردن نیست ... بلکه نداشتن یک همراه واقعی است ... که در سخت تـرین شرایط همدم تو باشد ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
از امشب ،خوابهایم برای تو ... از این پس ،باچشم های باز می خوابم ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
یاد باد آنکه زما وقت سفر یاد نکرد ... به وداعی دل غم دیده ما شاد نکرد ... دل به امید صدایی که مگر در تو رسد ... ناله ها کرد در این کوه که فرهاد نکرد ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
کافی نبود و نیست ،هزاران هزار سال ... تا بازگو کند ... آن لحظه ی گریخته ی جاودانه را ... !
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 24 روز و 8 ساعت و 13 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن