✔ عـلـ[بابا]ــی
امروز که محتاج تو ام جای تو خالی است ... فردا که بیایی به سراغم نفسی نیست ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
ای صید شده مرغ دلم در دامت ... من عاشق آن دو لعل میگون فامت ... ای ننگ شده نام رهی بر نامت ... تا جان نبری کجا بود آرامت ؟ ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
بنویس نام مرا در کف دستت ای دوست ... تا به هنگام قنوتت نبری از یادم ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
گفته بودی درد دل کن گاه با هم صحبتی ... کو رفیق راز داری؟ کو دل پرطاقتی؟ ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
همیشه فکر کن توی یک دنیای شیشه ای زندگی میکنی ، پس سعی کن به طرف کسی سنگ پرتاب نکنی ... چون اولین چیزی که میشکنه دنیای خودته ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
روزه هنگام سوال است و دعا / پر زدن با بال همت تا خدا / شهر یکرنگی و بی آلایشی / ماه تقصیر و گنه فرسایشی / عاشقان معشوق خود پیدا کنند / تا سحر در گوش او نجوا کنند / درد خود گویند با درمان خویش / با طبیب و یا انیس جان خویش ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
قسم تو اگر مراد گر حرمان است ... حظ تو اگر درد و اگر درمان است ... از گردش آسمان بباید دانست ... کونیز بحال خویش سرگردان است ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
كسي در انتظار او نبود ... دلي براي او نمي تپيد ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
تو هم ای بخت، ملامتگر ما باش، ولی ... سرزنش کردن ما سنگدلی میخواهد ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
ما در قفس عمر چه بیگانه نشستیم / بر خاک در یار چه مستانه نشستیم / در هر دو جهان عایدمان چشم تری شد / بس منتظر یار که جانانه نشستیم ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
از خوی تو خستهایم و از هجرانت ... در دست تو عاجزیم و در دستانت ... نوش از کف تو مزیم و از مرجانت ... در از لب تو چینم و از دندانت ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
لذت داغ غمت بر دل ما باد حرام ... اگر از جور عشق تو دادی طلبیم ... !
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 24 روز و 8 ساعت و 47 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن