✔ عـلـ[بابا]ــی
تو کز محنت دیگران بی غمی ... بشاید که نامت نهند نادَمی ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
میروی اما ،دل مسکین مرا برگردان ... شب بارانی غمگین مرا برگردان ... عینک فاصلهها ،باز مرا بدبین کرد ... لطف کن ،دیده ی خوش بین مرا برگردان ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
عازم یک سفرم؛ سفری دور به جایی نزدیک ... سفری از خودِ من تا به خودم ... مدتی هست نگاهم به تماشای خداست؛ و امیدم به خداوندی اوست ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
دل که خونابه ی غم بود و جگر گوشه ی درد ... بر سر آتش جور تو کبابش کردم ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
"حسرت" یعنی ... "خواستنی" که هیچ وقت ... "داشتن" نمیشود ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
نقش او در دل چه زیبا مینشست ... سنگدل آیینه ی ما را شکست ... آینه صد پاره شد در پای دوست ... باز در هر پاره عکس روی اوست ... ! (هوشنگ ابتهاج / ه.ا.سایه)
✔ عـلـ[بابا]ــی
بود آیا که ز دیوانه ی خود یاد کند ... آن که زنجیر به پای دل شیدا زد و رفت ؟ ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
مشکل دنیا این است که ،احمق ها کاملاً به خود یقین دارند ... و آنها که داناترند، سرشار از شک و تردیدند ... ! "برتراند راسل "
✔ عـلـ[بابا]ــی
سر ز خدا تافتی ،هیچ رهی یافتی؟ / جانب ره بازگرد ،یاوه مرو خیر خیر / جمله ی جانهای پاک ،گشته اسیران خاک / عشق فرو ریخت زر ،تا برهاند اسیر / ... ! (مولانا)
✔ عـلـ[بابا]ــی
از پیامکهای رسیده امروز ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
شکاف کعبه ... محل ورود فاطمه بنت اسد(س) به کعبه ... !
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 24 روز و 31 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن