✔ عـلـ[بابا]ــی
Pair of Stingrays by David Doubilet
✔ عـلـ[بابا]ــی
هر که دلارام دید ،از دلش آرام رفت ... چشم ندارد خلاص ،هر که در این دام رفت ... یاد تو میرفت و ما ،عاشق و بیدل بُدیم ... پرده برانداختی ،کار به اتمام رفت ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
Elephant Seal Pups, South Georgia Island by Yva Momatiuk and John Eastcott
✔ عـلـ[بابا]ــی
رفتن، درست مثل آمدن است ... دارم قدم زدگی هایم را کش می دهم ... باید رد پایم را یادگاری بنویسم ... ! زمین همیشه از همین طرف چرخیده ... از همین طرف که همیشه من آنسوی جاده ها باشم و تو این سمت عبور ... خاطره، یعنی همین ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
Japanese Macaques by Lucia Terui
✔ عـلـ[بابا]ــی
غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت ... تمام آنچه ندارم، نهاده خواهمرفت ... پياده آمدهبودم، پياده خواهم رفت ... ! عزیزان : شب خوش !
✔ عـلـ[بابا]ــی
Lightning, Superstition Mountains by Robert Quinn
✔ عـلـ[بابا]ــی
Bottlenose Dolphins in Surf by Andrew Wong
✔ عـلـ[بابا]ــی
آدمی هم مثل برگ ... می تواند زیست بی تشویق مرگ ... گر ندارد همچو او، آغوش مهر باد را ... می تواند یافت لطف هر چه بادا باد را ... ! (فریدون مشیری)
✔ عـلـ[بابا]ــی
بس که اطوار تو هریک ز دگر خوبترست ... التفاتی ز جفایت بوفا نتوان کرد ... ! (الفت اصفهانی)
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 23 روز و 21 ساعت و 32 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن