✔ عـلـ[بابا]ــی
ز هجران تو پرپر می زند دل / ز دل تنگی به هر در می زند دل ... چو بلبل در فراق رویت ای گل / به دیوار قفس سرمیزند دل ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
بارالها! تو خود میدانستی که دست گنهکار، کوتاهتر از آن است که به آسمان برسد و این بود که شبی آسمانیان را به زمین فرود آوردی تا میهمان تو از برچیدن میوه های آسمان، بی نصیب نماند که کریمان برای بخشیدن سیب سرخ مهربانی، از بلندای شاخه خود به سمت کودکان سرگردان، اینگونه خم میشوند ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
درسکوتی که دلت دست دعا باز نمود ، یاد ما باش که محتاج دعائیم هنوز . . . این دست های خالی و ساده دخیلتان ، ما را فقط به رسم رفاقت دعا کنید ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
شب عفو است و محتاج دعایم / ز عمق دل دعایی کن برایم ... اگر امشب به معشوقت رسیدی / خدا را در میان اشک دیدی ... کمی هم نزد او یادی زما کن / کمی هم جای ما او را صدا کن ... بگو یارب فلانی رو سیاه است / دو دستش خالی و غرق گناه است ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
در شب قدر دلم با غزلی هم دم شد / بین ما فاصله ها واژه به واژه کم شد ... بیت هایم همه قرآنْ روی سر آوردند / چارده مرتبه ... آن گاه دلم مَحرم شد ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
در فلسفه وفا "دل" وقف شکستن است ... بیهوده مرنج ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
"عشق" از "دوستی" پرسید : تفاوت من وتو در چیست ؟ دوستی گفت : من دیگران را باسلامی آشنا می کنم و تو با نگاهی . من آنها را با دروغ جدا می کنم و تو با مرگ ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
آنگاه که با دستانت واژه ی عشق را بر قلبم می نوشتی ، سواد نداشتم اما به دستان تو اعتماد داشتم ... حالا سواد دارم اما دیگر به چشمانم هم اعتماد ندارم ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
چون بلبل مست راه در بستان یافت / روی گل و جام باده را خندان یافت آمد / به زبان حال در گوشم گفت / دریاب که عمر رفته را نتوان یافت ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
روزهایی که می رفتند , به عمیق ترین لهجه روی پیشانیم یادگاری نوشته اند ... و این ترجمه می کند چقدر پیر شده ام ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
وقتی که من , با کوله بار غم , تن خسته خویش را به شهر اشک می کشاندم ... تو کجا بودی؟ ... !
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 21 روز و 11 ساعت و 53 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن