✔ عـلـ[بابا]ــی
یکی یکی می رفتیم و کاتب سرنوشتمان را با خطی زرین می نوشت ، نوبت که به من رسید قلم از قلمدان افتاد و شکست ، کاتب با خط تیره و تار نوشت : اسیر سرنوشت ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
در بین خواب و مرداب، چشم و دهان گشوده است / گمراهه های باطل، بن بست های انکار ... تا مرز بی نهایت، تصویر خستگی را / تکرار می کنند این آیینه های بیمار ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
دل را ز شرار عشق سوزاند علی(ع) / یک عمر غریب شهر خود ماند علی(ع) / وقتی که شکافت فرق او در محراب / گفتند مگر نماز می خواند علی(ع) ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
شنیدم عاشقی مستانه می گفت : اگر آتش به زیر پوست داری / نسوزی گر علی را دوست داری ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
ای کاش علی شویم وعالی باشیم / هم سفره ی کاسه سفالی باشیم ... چون سکه به دست کودکی برق زنیم / نان آور سفره های خالی باشیم ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
هیچ گناهکاری را نا امید مکن، چه بسیار گناهکاری که عاقبت به خیر گشته و چه بسیار خوش کرداری که در پایان عمر تباه شده و جهنمی گشته است . . . ( امام علی-ع)
✔ عـلـ[بابا]ــی
بيا كه ديده من به جستجوي تو گر از دري شده نوميد ... گمان مدار كه هرگز , دري دگر زده است ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
در راه تو گوشم از خبر باز افتاد / در وصل تو چشمم از نظر باز افتاد ... چون خوی تو را به سر نیفتاد دلم / از پای درآمد و به سر باز افتاد ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
هرگز خدا و مرگ را فراموش مکن ، اما احسانی که به مردم می کنی یا بدی که دیگران در حق تو می کنند فراموش کن ... ! ( لقمان )
✔ عـلـ[بابا]ــی
ذهن را درگیر با عشقی خیالی کرد و رفت / جمله های واضح دل را سوالی کرد و رفت ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
سلام بر دل هایی که در کلاس انتظار غیبت نکردند . . . !
✔ عـلـ[بابا]ــی
از تن خشک شاخه ها توقع جوانه نیست / اسب نفس بریده را طاقت تازیانه نیست ... !
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 21 روز و 10 ساعت و 3 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن