✔ عـلـ[بابا]ــی
«بچه های نسل بعد دیگه جغرافیاشونو باید توی تاریخ بخونن» : مثل [!] ، گاو خونی،زاینده رود ،چیچست ... بقیه رو شما بگین ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
طرف رو برق می گیره مامانش می گه ... ننه جون ولش نکن همین بود که باباتو کشت ... ! ( توهم توطئه )
✔ عـلـ[بابا]ــی
زندگي شهد گل است ... ميخوردش زنبور زمان ... آنچه مي ماند از آن ... عسل خاطره هاست ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
در ماشین به پیرمردی برخوردم که دسته گل زیبایی را در دست داشت و خوشحال به نظر می رسید . در دل به او حسودی کردم که نگاری را می جوید . از نگاهم فهمید . دسته گل را به من داد و گفت این گلها به کار تو بیشتر می آید مطمئن هستم که همسرم هم بیشتر خوشحال می شود . از ماشین پیاده شد و به سوی گورستان بر سر مزار همسرش رفت ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
سوختم باران بزن شايد تو خاموشم کني / شايد امشب سوزش اين زخم ها را کم کني ... آه باران من سراپاي وجودم آتش است / پس بزن باران بزن شايد تو خاموشم کني ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
پروردگارابه من بياموز دوست بدارم کساني راکه دوستم ندارند ... عشق بورزم به کساني که عاشقم نيستند ... بگريم براي کساني که هرگز غمم را نخوردند ... به من بياموز لبخند بزنم به کساني که هرگز تبسمي به صورتم ننواختند ... محبت کنم به کساني که محبتي درحقم نکردند ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
وقتی تنهاییم دنبال یک دوست می گردیم ، وقتی پیداش کردیم دنبال عیب هاش می گردیم ، وقتی از دستش دادیم دنبال خاطره هاش می گردیم ... و همچنان باز تنهاییم ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
کاش که در لحظهی بیچارگی / چارهگری داشتم افسانهای ... کاش زمانی که دلم میگرفت / از تو "پر" ی داشتم افسانهای ... !
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 21 روز و 10 ساعت و 4 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن