✔ عـلـ[بابا]ــی
عشق از ديد كسي كه در عشق شكست خورده : عشق يعني كشك ( جمله ي عاشقانه : برو كشكتو بساب ) ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
عشق از ديد ارازل و اوباش : عشق .. سيخي چند ، برو بچه سوسول دلت خوشه ، خونه خالي نداري ... ( جمله ي عاشقانه : بوبوغ ... خانوم بيا بالا خوش ميگذره ) ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
هیئت دولت در سال 1320 ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
عکس های دیدنی و نایاب از ایران قدیم : بندر انزلی در قدیم ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
عکس های دیدنی و نایاب از ایران قدیم : گنبد کاووس در قدیم ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
پسر اوليور استون کارگردان سرشناس برای يافتن لوکيشن مناسب فيلم خودش وپدرش به ايران آمد ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
دعای زنان امروز : خدایا به من عشق بده تا همسرم را درک کنم ... صبر بده تا تحملش کنم ... اما قدرت نده که میزنم لهش میکنم ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
وقتی تمام راه ها برایِ به تو رسیدن بن بست است ... لَختی , درنگ نیز جایز نیست برایِ به بیراهه رفتن ... برایِ حتی , گم شدن ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
جغرافیای_ تنهائی ام نه از بیابان رسیده را می شناسد نه از خواب کویر آمده را ... مرزها را برچیده است تا هر مسافر تشنه لبی ... کاسه ای از مهر بنوشد ... از خلیجِ مهربانی اش ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
من هراس دارم از _ هرگز _ نرسیدن ... !
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 21 روز و 10 ساعت و 58 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن