✔ عـلـ[بابا]ــی
کدام پل در کجای جهان شکسته است ... که هیچکس به خانه اش نمی رسد ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
خالق من بهشتی دارد ، نزدیک، زیبا، و بزرگ، و دوزخی دارد ، به گمانم کوچک و بعید ... و در پی دلیلیست که ببخشد ما را ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
درد "حرف" نیست ... نام دیگر من است ، من چگونه نام خویش را صدا کنم ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
در حساب عشق : یک به اضافه ی یکی برابر است با همه چیز ... و دو منهای یک برابر با هیچ ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
ای کاش در این دهکده پیر بسوزند ... هر چه سفر و کوله و راه و چمدان را ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
اگر تنها یک کبریت داشته باشید و وارد یک اتاق سرد و تاریک شوید که در آن یک بخاری نفتی یک چراغ نفتی و یک شمع باشد اول کدامیک را روشن میکنید؟ ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
دل به زخمی شعله ور شد , جان به عشقی مبتلا ... بر نتابد سینه ی ما ، داغ چندین ماجرا ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
به راحت نفسی رنج پایدار مجوی ... شب شراب نیارزد به بامداد خمار ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
چسب زخم هم نمی خواهم ... بعضی زخم ها را باید به حال خودشان گذاشت ... شاید خودشان خوب شوند ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
نمیشه غصه ما رو، یه لحظه تنها بذاره ... نمیشه این قافله، ما رو تو خواب جا بذاره ... !
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 21 روز و 23 ساعت و 10 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن