دعایت می کنم، عاشق شوی روزی ... بفهمی زندگی بی "عشق" نازیباست ... تو را در لحظه های روشن با او ... دعایت می کنم "ای مهربان همراه" ... تو هم ای خوب من ... گاهی دعایم کن ... !/ [کیوان شاهبداغی] [فایل]
مگر می شود در یک نقطه ماند ؟ مگر می توان ؟ ... تا کی و تا چند می توانی چون سگی کتک خورده درون ِ لانه ات کز کنی ؟ ... در این دنیای بزرگ ، جایی هم آخر برای تو هست،راهی هم آخر برای تو هست ... در ِ زندگانی را که گِل نگرفته اند ... !/ [محمود دولت آبادی / جای خالی سلوچ]
دلتنگ غنچه ايم، بگو راه باغ کو؟ / خاموش مانده ايم، خدايا چراغ کو؟ / چشم و چراغ خانه ما "داغ عشق" بود / چشمي که از چراغ بگيرد سراغ کو؟ ... !/ [قیصر امین پور / خط زیبای استاد محمد علی پور]
در گذرگاه زمان، خیمه شب بازی دهر ... با همه تلخی و شیرینی خود می گذرد ... عشق ها می میرند، رنگ ها رنگ دگر می گیرند ... و فقط «خاطره» هاست که چه شیرین و چه تلخ ... دست ناخورده به جا می مانند ... !/ [مهدی اخوان ثالث]
دمی با غم به سر بردن جهان یک سر نمیارزد / به می بفروش دلق ما* کز این بهتر نمیارزد / به کوی می فروشانش به جامی بر نمیگیرند / زهی سجادۀ تقوا* که یک ساغر نمیارزد ... !/
کم کم ... از پنجره کنار می روم ... و دلم، تهی می شود ... از خیابان هایی که سال ها ... مرا، به تو نرسانده اند ... کم کم ... پُر می شوم از قاب ِ عکس دیوار ها ... بر دیوار... !/ [یاور مهدی پور]
به دار و ندارم نگاه كن، كه هیچ به جز عاشقی نماند / تمامِ وجودم همین دل است ، تمام دلم بیقرار توست! / به گوشه ی چشمی نگاه كن ، ببین چه به پایت فكنده ام / مگر به نظر كیمیا شود ، دلی كه چنین خاكسار توست ... !/
دردا که هدر دادیم ، آن ذات گرامی را / تیغیم و نمی بُریم ، ابریم و نمی باریم / ما خویش ندانستیم ، بیداریمان از خواب / گفتند که بیدارید ، گفتیم که بیداریم ... !/ [حسین منزوی]
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 21 روز و 11 ساعت و 53 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن