دعایت می کنم، عاشق شوی روزی ... بفهمی زندگی بی "عشق" نازیباست ... تو را در لحظه های روشن با او ... دعایت می کنم "ای مهربان همراه" ... تو هم ای خوب من ... گاهی دعایم کن ... !/ [کیوان شاهبداغی] [فایل]
جهد کن تا آن سمن را بر نیازاری به گرد / خاصه آن ساعت که روی آری به خاک پای او / تا نسازی چشم را از خاک پایش توتیا / کی توانی شد به چشم خویشتن بینای او؟ ... !/ [عطار]
این روزهـا ... تنهـا حس میکنم گـاهی کمی گُنگَم گاهی کمی گیجم ... حس میکنم از روزهـای پیش قـَدری بیشتـر ... این روزهـا را دوست دارم ... گـاهی از تو چه پنهـان با سنگها آواز میخوانم، و قَدر بعضی لحظـهها را خوب میدانم ... !/ [زندهیاد قیصر امین پور / دفتر آیینههای ناگهان] [نقاشی "پریشانی و تنهایی" اثر هنرمند آمریکایی، کریستین دیفن بَچ]
نه از دور فلک مهری،نه از بزم جهان کامی
نه شمع هستی ام را از نسیم فتنه آرامی
به جانم راه زد هربار،دردی بر سر دردی
به راهم باز شد هر گام دامی درپی دامی
به هر نقشی که می بندم چه امیدی،چه حرمانی
به هر راهی که می پویم نه آغازی،نه فرجامی
نه جان را اشتیاقی بر دل از عشق پریرویی
نه دل را آرزویی بر سر از شوق دلارامی
فراز آورد دور آسمان چاهی به هر راهی
فروگسترد سیر زندگی دامی به هر گامی
به کام ناکسان چون جام در گردش،ندانم چون
به یاد ما نزد دوری،به جام نزد جامی
درود و ، آفرین تا کی-که پاسخ بشنوی هر دم،
ثنایی را به نفرینی،سلامی را به دشنامی
متاب ای اختر برج سرافرازی بدان محفل
که گردد جام مهر و ماه او،بر کام خودکامی
به جای جلوه بینی،نوحه ی زاغی به هر باغی
به جای نغمه بینی،شیون بومی به هر بامی
به مخموری چه می بندم بدین پیمانه پیوندی
به افزونی چه می جویم درین هنگامه هنگامی
نخوانم ننگ اگر فرضست نامی را زپی ننگی
چه جویم نام،تا رسم ست ننگی ازپی نامی
به همان قدر كه چشم تو پر از زيبايیست / بی تو دنيای من ای دوست پر از تنهايیست / اين غزل های زلالی كه زمن می شنوی / چشمۀ جاری اندوه دلی دريايیست ... !/
می دانم ای فرشته، که باور نمی کنی / شب های قصه گویی و شهزادگی گذشت / روزی ز چشمِ مردم و روزی به پای تو / عمرِ مرا ببین که به افتادگی گذشت / شرمنده ی توایم و سرافراز از اینکه عمر / گر دین نداشتیم ، به آزادگی گذشت ... !/
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 21 روز و 11 ساعت و 53 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن