دعایت می کنم، عاشق شوی روزی ... بفهمی زندگی بی "عشق" نازیباست ... تو را در لحظه های روشن با او ... دعایت می کنم "ای مهربان همراه" ... تو هم ای خوب من ... گاهی دعایم کن ... !/ [کیوان شاهبداغی] [فایل]
آینه از دست باربران افتاد ... و چهره تو که در آینه جا مانده بود تکه تکه شد ... چشمت را دختر همسایه برداشت و فرار کرد ... ما در اثاث کشی تو را از دست دادیم ... !/ [رسول یونان]
در دفتر طبیب خِرَد باب عشق نیست / ای دل به درد خو کن و نام دوا مپرس / ما قصهٔ سکندر و دارا نخواندهایم / از ما به جز حکایت مهر و وفا مپرُس ... !/ [حضرت عشق]
تو فکر میکنی زندگی چند بار اتفاق میافتد ؟ ... و تو فکر میکنی يک سيب چند بار میافتد تا نيوتن به سيب گاز بزند و بفهمد چه شيرين میبود اگر میتوانستيم به آسمان سقوط کنيم ؟ ... چند بار ؟ ... راستی دريای دستهات آبی زمينی است ؟ ... میدانی سياه هم که باشد، روشنی زندگی من است ... و تو فکر میکنی من چند بار به دامن تو میافتم ؟ ... !/ [عباس معروفی]
زیبا ..موثر.. لیک همون خط .....دلم یه کار تازه ..یه رسم تازه تو نوشتن میخواد.که نویسنده تو حیاط کوچیک با دیوارای کاهگلیش دستشو زیر چونه اش نزنه ..و به هوای خوش گذشته عاشق باشه ..نگران اینده...
یه زبان تازه ..
راستی علی بابا شما نویسنده ای به نامِ ر.اعتمادی رو میشناشید؟
دعوت من بر تو آن شد کایزدت عاشق کُناد / بر یکی سنگین دلِ نامهربان چون خویشتن / تا بدانی درد عشق و داغ هجر و غم کِشی /چون به هجر اندر به پیچی پس بدانی قدر من ... !/ [رابعه بنت کعب قزداری]
آفتاب را دوست دارم، به خاطر پیراهنت روی طناب رخت ... باران را، اگر که می بارد برچترآبی تو ... وچون تو نماز میخوانی، من خداپرست شده ام ... !/ [بیژن نجدی]
ای نگاهت نخی از مخمل و از ابریشم / چند وقت است که هر شب به تو می اندیشم / به تو آری ، به تو یعنی به همان منظر دور / به همان سبز صمیمی، به همبن باغ بلور / به همان سایه، همان وهم، همان تصویری / که سراغش ز غزلهای خودم میگیری ... !/ [بهروز یاسمی]
در دلم «قد قامتِ» عشقت قیامت میکند / قصهام را «بشنو از نی چون حکایت میکند» / باز هم حس میکنم حوض دلم دریا شدهاست / مثل این که «یا علی» هایم صد و ده تا شده است ... !/ [قاسم صرافان]
ما بالهایمان را بهِ بادِ "زمان" دادیم، میبینی؟ ... ما قرار بود فرشته باشیم، "تو" بیگناه بودی "من" بیگناه ... "زمان" امّا دست بر گلو میگذارد، میگوید: زندگی را و زمین را چه به این حرفها!؟ چه به این، بالها!؟ چه غلطها! ... ما بالهایمان را به "زمان" باج دادیم، تا "زندگی" کنیم ... !/ [مهدیه لطیفی]
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 19 روز و 6 ساعت و 1 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن