دعایت می کنم، عاشق شوی روزی ... بفهمی زندگی بی "عشق" نازیباست ... تو را در لحظه های روشن با او ... دعایت می کنم "ای مهربان همراه" ... تو هم ای خوب من ... گاهی دعایم کن ... !/ [کیوان شاهبداغی] [فایل]
نـــقد دل خــود بــهایی آخـر ســره کرد / در مجلس عشق، عقل را مسخره کرد / اوراق کــتاب هـــای عــــلم رســـمی / از هـــم بـــدرید و کـــاغذ پـــنجره کرد ... !/ ["شــیخ بــــهایی"]
بهاری کن مرا جانا، که من پابند پاییزیم / و آهنگ غزلهای جوانم گریه میخواهد / چنان دق کرده احساسم میان شعر تنهایی / که حتی گریه های بی امانم، گریه میخواهد ... !/ [؟]
گوش دلی کجاست کز تو بشنود / پژواک خستگیّ وُ طنین ملال تو / شاید ز رمز و زار به اعجاز می رسد / از شب کسی بپرسد اگر حسب حال تو ... !/ [حسین منزوی] [ولادت مولایمان علی ( ع ) و روز پدر بر همگان فرخنده و خجسته باد]
تو را من چشم در راهم شباهنگام ... که می گیرند در شاخِ تلاجن* ، سایه ها رنگ سیاهی ... وز آن دلخستگانت، راست اندوهی فراهم ... تو را من چشم در راهم ... !/
شباهنگام،
در آندم که بر جا دره ها چون مرده ماران خفتگانند،
در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام، گرم یاد آوری یا نه،
من از یادت نمی کاهم،
تو را من چشم در راهم.
*تلاجن نام درختچه ای است که در نواحی کوهستانی شمال ایران می روید. "تلا" در گویش مازنی یعنی خروس و "جن" مخفف جنگ است، گل های زیبای بر آمده از این درختچه شبیه تاج خروس های جنگی است و به نظر می رسد به همین دلیل این نام بر این درخت نهاده شده است.
نیما یوشیج
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 19 روز و 6 ساعت و 58 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن