دعایت می کنم، عاشق شوی روزی ... بفهمی زندگی بی "عشق" نازیباست ... تو را در لحظه های روشن با او ... دعایت می کنم "ای مهربان همراه" ... تو هم ای خوب من ... گاهی دعایم کن ... !/ [کیوان شاهبداغی] [فایل]
تحلیلِ تصویر: تضاد زیبایی در به کار گیری ازقله به کار برده شده است، ما همیشه قله را در نمادی از پیروزی و موفقیت دیده بودیم اما در اینجا قله نماد شکست و تنهایی است نه پیروزی.
ودر مفهومی دیگر هنرمند با ایهامی سوبژکتیو تک تک آجرها تمثیلی از انسانهایی هستند که در مرحله به مرحله دوره زندگی انسانها(من) با آنها مواجه می شود وبرای رسیدن به آرمان وآرزوهایشان مجبورن دیگری را به خاطر من بودن از بین ببرند ویا زیر آب او را بزنند که مسئله روز ایران است ،در ردیف ردیف آجرها یک آجر حذف می شود و در انتها یک آجر به قله سعادت از دیدگاه خودش میرسد که به آن منهِ مَنان گویند و اگر انسان باشد گویند پادشاه و یا هر اسم دیگری وزیبای تصویر در آن است که همه بازیچه ی یک دست هستند!!! و این دست است که این من را به قله رسانده و خودش هر وقت بخواهد او را برمی دارد.
و در مفهومی دیگر انسانی که در پشت من بودن خود ناپدید و تنها شده ،حال تلاش می کند تا مَنیَت خودرا آرام آرام از بین ببرد و شروع به برداشتن اولین آجر کرده است تا دیوار از جلوی او برداشته شود و خود واقعیی او را لمس کنیم.
تحلیلِ شعر: هر انسانی در هر موقعیتی،نقشی را ایفا میکنه ، در هر لحظه این "من" دستخوش تغییر میشه، مولانا هم اشاره میکنه به "دو هزارن من و ما"، و بعد میگه،ای عجبا من چه منم؟،واقعا من کیستم؟، اون من حقیقی انسان، همیشه در پرده به سر میبره و شاید دسترسی به اون محال باشه، ما میگیم،بدن من،قلب من ،اندیشه ی من، روح من ،خدای من و ... ولی اون منی که همه ی اینها را به اون نسبت میدیم نامعلومه؛ در تصویر هم اون من حقیقی انسان نهانه و فقط ویترینی از من های موقعیتی و انضمامی پیداست، انسان های جستوجو گر حقیقت و معنا،سراسر تلاششون در شناخت پشت این دیوار من ها بوده،در عرفان همه ی تعلقات اون من های موقعیتی است و رهایی از اونا،راهی است برای کشف من حقیقیه پشت پرده،
به می پرستی از آن نقش خود زدم بر آب
که تا خراب کنم نقش خود پرستیدن
مولانا در بیت بعد، این تلاش برای رهایی را به حماسی ترین بیان و عارفانه ترین سخن بیان میکنه:
چون که من از دست شدم،در ره من شیشه منه
گر بنهی پا بنهم ،هرچه بیابم شکنم.
@*mahsa* گر چه چشمان تو جز در پی زیبایی نیست / دل بکن! آینـــه این قدر تماشایـــــی نیست / حاصل خیــــره در آیینـــه شدنهـا آیا / دو برابر شدن غصه ی تنهایی نیست؟ ... !/ [فاضل نظری]
اتوبوسی آمده از تهران، یکی از صندلیهایش خالی است ... قطاری میرود از تبریز، یکی از کوپههایش خالی است ... انگار، "یکنفر" هست که اصلا نیست ... انگار عدهای هستند که نمیآیند ... شاید،کسی در چشم من است که رفتهِ از چشم ... نمیدانم ... !/ [بیژن نجدی]
گر عشق بوَد، نیست ز عالم همه باکم / این نکته بخوان هر نفس از سینه ی چاکم / اندیشهی صاحبنظران جز نظری نیست / جان را بنهم بر سر اندیشهی پاکم ... !/ [؟]
این چرخ فلک با همه عشاق بخیل است / در کام من این چرخه گردونه دخیل است / این دست من و وصل تو و زلف سیاهت / کین قصه ما، قصه خرما و نخیل است* ... !/ [محمد علی یوسف زاده]
بعد ِ تو آیینه های شعر، سنگم می زنند / دل به هر آیینه،هر آیینه ایی بستم شکست / وقتی از چشم تو افتادم نمیدانم چه شد / پیش رویت آنچه را یک عمر نشکستم، شکست … !/ [زنده یاد "نجمه زارع"]
از آتش عشق، هر که افروخته نیست / با او سر سوزنی دلم دوخته نیست / گر سوخته نِه ای، زما دور که ما / آتش به دلی زنیم که او سوخته نیست ... !/ [امیرخسرو دهلوی]
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 19 روز و 6 ساعت و 1 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن