دعایت می کنم، عاشق شوی روزی ... بفهمی زندگی بی "عشق" نازیباست ... تو را در لحظه های روشن با او ... دعایت می کنم "ای مهربان همراه" ... تو هم ای خوب من ... گاهی دعایم کن ... !/ [کیوان شاهبداغی] [فایل]
مطلبی جز غم و اندوه ندیدم در آن
بارها خوانده ام این دفتر دانایی را
روزگارم به سر خوان غم آورد و نگفت
غم هجر تو خورم یا غم رسوایی را ؟
خاطرم خسته از آنست که آن زلف سیاه
کرده بر دوش تو بار این همه زیبایی را
همه جا جلوه گه حسن پری رویان است
من به پای که نهم این سر سودایی را ؟
بی خبر بودم ازین نکته که دارد در پی
باده پیمایی من بادیه پیمایی را
آفرین خواند ( جلی ) بر قلم صنع که ساخت
زاب و رنگی عجب این نقش تماشایی را
داستان دلبران آغاز کرد
آرزویی در دل شیدا نهاد
رمزی از اسرار باده کشف کرد
راز مستان جمله بر صحرا نهاد
قصه ی خوبان به نوعی باز گفت
کآتشی در پیر و در برنا نهاد
از خمستان جرعه ای بر خاک ریخت
جنبشی در آدم و حوا نهاد
عقل مجنون در کف لیلی سپرد
جان وامق در لب عذرا نهاد
دم به دم در هر لباسی رخ نمود
لحظه لحظه جای دیگر پا نهاد
چون نبود او را معین خانه ای
هرکجا دید، رخت آنجا نهاد
بر مثال خویشتن حرفی نوشت
نام آن حرف آدم و حوا نهاد
شب با صبا به زاری، رازی نهفته گفتم / فردا حدیث عشقم، چون روز بر ملا شد / دل تن به کس نمی داد، اما تو را لب بام / تا دیدم این کبوتر، از دست من رها شد / زین ایزدی سخن بس، مصحف ببند «امید » / « حافظ » نمی توان شد، گیرم توان خدا شد ... !/ [مهدی اخوان ثالث / م . امید]
شب چون به چشم اهل جهان خواب می دود / میل تو گرم، در دل بی تاب می دود / در پردۀ نهان دلم جای می کُنی / گوئی به چشم خسته تنی، خواب می دود ... !/ [بهبهانی]
از ماه لکهای بر پنجره مانده است ... از تمام آبهای جهان، قطرهای بر گونهی تو ... و مرزها آنقدر نقاشیِ خدا را خط خطی کردند که ... خونِ خشک شده، دیگر نام یک رنگ است ... !/ [گروس عبدالملکیان]
من اگر عاشقانه می نویسم و از "عشق" ... نه عاشقـم ، نه معشوقِ کسی ! ... فقط می نویسم، تا عشق یاد قلبم بمانـد ... و در ایـن ژرفای دل کندن ها و عادت ها و هوس ها ... فقـط تمـرین میکنم، آدم بـودن را ... !/
باید این آیینه را برق نگاهی می شکست / پیش از آن ساعت که از بار غباری بشکند / گر بخواهم گل بروید بعد از این از سینه ام / صبر باید کرد تا سنگ مزاری بشکند ... !/ [فاضل نظری]
بازهم دعوت به طوفان کن مرا، اما بدان / من دلم دریاست، دریا را به دریا میبری / من شبیه ِ یوسفم، راه ِ سقوطم چاه نیست / چون بیاندازی مرا در چاه، بالا میبری ... !/ [روزبه بمانی]
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 19 روز و 6 ساعت و 1 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن