دعایت می کنم، عاشق شوی روزی ... بفهمی زندگی بی "عشق" نازیباست ... تو را در لحظه های روشن با او ... دعایت می کنم "ای مهربان همراه" ... تو هم ای خوب من ... گاهی دعایم کن ... !/ [کیوان شاهبداغی] [فایل]
همین عقلی که با سنگِ حقیقت خانه می سازد / زمانی از حقیقت های ما افسانه می سازد / مپُرس از من چرا در پیلهی مهر تو محبوسم / که عشق از پیله های مرده هم پروانه می سازد ... !/ [فاضل نظری]
ای دل شکایتها مکن تا نشنود دلدار من / ای دل نمیترسی مگر از یار بیزنهار من / ای دل مرو در خون من، در اشک چون جیحون من / نشنیدهای شب تا سحر آن نالههای زار من؟ ... !/ [مولانا]
گفتی غزل بگو، چه بگویم، مجال کو؟ / مونس من، برای غزل، شور و حال کو؟ / پَر میزند دلم به هوای غزل، ولی / گیرم هوای پر زدنم هست، بال کو؟ ... !/ [قیصر امین پور]
و .. نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم
شما که عشقِتان زندگیست ! ... شما که زیبایید تا مردان زیبایی را بستایند و هر مرد که به راهی میشتابد جادویِ نوشخندی از شماست ... و هر مرد در آزادگیِ خویش ... به زنجیرِ زرینِ عشقیست پایبست... !/ [احمد شاملو]
در یاد منی، حاجت باغ و چمنم نیست / جایی که تو باشی خبر از خویشتنم نیست / بدرود و سفر خوش به تو آنجا که رهاییست / من بستهی دامم، ره بیرون شدنم نیست ... !/ [شفیعی کدکنی]
يک نفر مثل پری يک دو نظر آمد و رفت / با نگاهی به دل خسته ام آتش زد و رفت / "آخرش هم دل ديوانه نفهميد چه شد / يک شبه، يک شبه ديوانه چشمان که شد؟" ... !/ [محمدحسین بهرامیان]
باید عاشق شد و خواند ... باید اندیشه کنان پنجره را بست و نشست ... پشت دیوار کسی می گذرد، می خواند ... باید عاشق شد و رفت ... چه بیابانهایی در پیش است ... باید از کوچه گریخت ... بادها، درگذرند ... !/ [محمود مشرف آزاد تهرانی]
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 19 روز و 6 ساعت و 1 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن