دعایت می کنم، عاشق شوی روزی ... بفهمی زندگی بی "عشق" نازیباست ... تو را در لحظه های روشن با او ... دعایت می کنم "ای مهربان همراه" ... تو هم ای خوب من ... گاهی دعایم کن ... !/ [کیوان شاهبداغی] [فایل]
آن که رخسار تو را رنگ گل و نسرین داد / صبر و آرام تواند به من مسکین داد / وان که گیسوی تو را رسم تطاول آموخت / هم تواند کَرَمَش دادِ من غمگین داد ... !/ [حافظ]
آن کَس که بدم گفت، بدی سیرت «او»ست / وان کَس که مرا گفت نکو، «خود» نیکوست / حال متکلم از کلامش پیداست / از کوزه همان برون تراود که در اوست ... !/ [شیخ بهایی]
در خَم زلف تو از اهل جنون شد دل من / وندران سلسله عمریست که خون شد دل من / در ازل با سر زلف تو چه پیوندی داشت؟ / که پریشان شد و از خویش برون شد دل من ... !/ [علیاکبر شیدا]
مرا در سینه پنهان کن
رهم ده در دل پر مهر و احساست
مرا مگذار تنها ای دلیل راه امیدم
بهشتم ، آسمانم ، شعر جاویدم
مرا بگذار تا زنجیری زندان غم باشم
برایت قصه ها خوانم
به پایت شعر ها ریزم
مرا بگذار تا مستانه در پای تو آویزم
مرا در دیده پنهان کن
که شب ها تا سحر رؤیای آن چشم سیه گردم
مرا مگذار تا دور از تو ای هستی تبه گردم
ز پایم بند دل مگشا
مرا بگذار تا کاخی برایت از وفا سازم
ترا از آرزوهایت جدا سازم
ترا با کعبه ی دل آشنا سازم
بیا با من ، بیا تا در میان موج دریا ها
میان گرد باد سخت صحراها
کنار برکه های غرق نیلوفر
تهی از یاد فردا ها
ز جام چشم های تو می ناب نگه نوشم منم آن مرغک وحشی
قفس مگشا ،
ز پایم بند دل را بر مدار ای آشنای من
مرا بگذار تا عمری اسیر آرزو باشم ، سراپا گفتگو باشم
شهِ من ، شهرزاد قصه گو باشم
مران از سینه یادم را
مرا از کف مده آسان
منه امید جاویدم
به لوح عشق من پایان
چه می پرسی ز فریادی که پنهان در گلو دارم؟ / که مُهر خامُشی بر لب، ز بیم آبرو دارم / وفای اشک را نازم که در شبهای تنهایی / گشاید عقدههایی را که پنهان در گلو دارم ... !/
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 19 روز و 6 ساعت و 1 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن