دعایت می کنم، عاشق شوی روزی ... بفهمی زندگی بی "عشق" نازیباست ... تو را در لحظه های روشن با او ... دعایت می کنم "ای مهربان همراه" ... تو هم ای خوب من ... گاهی دعایم کن ... !/ [کیوان شاهبداغی] [فایل]
دیدی ای دل، که غم عشق دگربار چه کرد؟ / چون بشد دلبر و با یار وفادار چه کرد؟ / آه از آن نرگس جادو که چه بازی انگیخت / آه از آن مست، که با مردم هشیار چه کرد ... !/ [حافظ]
مانند همیشه چشـمهایم به دَر است / بر سفرهی ما جگر نه، خونِ جگر است / تـه مانــدهی سـفـرهی شـمـا را آورد / آری، پــدرم مـورچـهی کـارگر اسـت ... !/ [جلیل صفربیگی / Photos by National Geographic - Björka Oddities]
چه شود به چهره ی زرد من، نظری برای خدا کنی؟ / که اگر کنی، همه درد من به یکی نظاره دوا کنی / تو کمان کشیده و در کمین، که زنی به تیرم و من غمین / همه ی غمم بود از همین، که خدانکرده خطا کنی ... !/ [هاتف]
نقل است که : ... یحیی معاذ نامه ای نوشت به بایزید و گفت؛ چه گویی در کسی که قدحی شراب خورد و مست ازل و ابد شود؟ ... بایزید جواب داد که؛ "من آن ندانم" ... آن دانم که اینجا مرد هست که در شبانه روز دریاها ازل و ابد در میکشد و نعره هَل مِن مَزید میزند ... !/ [عطار / تذکرة الولیاء]
ما دو تن مغرور؛ هر دو از هم دور ... وای در من تاب دوری نیست ... ای خیالت خاطر من را نوازش بار ... بیش از این در من صبوری نیست ... بی تو من تنهای تنهایم ... من، به دیدار تو می آیم ... [حمید مصدق]
وقتی از من خواست "حـــــلال"ش کنم ! ... همان کسی که ... با بــــی رحمـــی، محبت هایم را "حـــــرام" کرده بود! ... اجابت کردم ؛ او را حلال کردم ... و اشکهایم را، حرام ... !/
با " یکی بود یکی نبود " شروع می شود این قصه ... با یکی ماند و یکی نماند، تمام ... یکی، من بودم یا تو ، مهم نیست ... مهم قصهای ست که تمام می شود ... !/ [رضا کاظمی]
گفتی که: "چو خورشید٬ زنم سوی تو پر ... چون ماه ٬ شبی می کشم از پنجره سر!" ... اندوه٬ که خورشید شدی٬ تنگ غروب! ... افسوس٬ که مهتاب شدی٬ وقت سحر ... !/ [فریدون مشیری]
salam ostad mamnoonam ke yade man boodid vabaraye doayi ke baram kardid ham mamnoonam man ham barye shoma behtarinha ro arezoomandam babate takhiram ham mazerat mikham chon chand vaghtist ke dargire kar o dars shodam
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 19 روز و 7 ساعت و 46 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن