دعایت می کنم، عاشق شوی روزی ... بفهمی زندگی بی "عشق" نازیباست ... تو را در لحظه های روشن با او ... دعایت می کنم "ای مهربان همراه" ... تو هم ای خوب من ... گاهی دعایم کن ... !/ [کیوان شاهبداغی] [فایل]
پريشان كن سرِ زلف سياهت، شــــانه اش با من / سيه زنجير گيسو بـــاز كن، ديوانـــــــــه اش با من / ز سوز عشق ليلی، در جهان مجنون شد افسانه / تو مجنون ساز از عشقت مرا، افســانه اش با من ... !/ [حمید نقوی]
چه دلپذيراست اينکه گناهانمان پيدا نيستند ... وگرنه مجبور بوديم هر روز خودمان را پاک بشوييم ... شايد هم می بايست زير باران زندگی میکرديم ... و باز دلپذير و نيکوست اينکه، دروغهايمان شکلمان را دگرگون نمیکنند ... چون در اينصورت حتی يک لحظه همديگر را به ياد نمیآورديم ... خدای رحيم، تو را به خاطر اين همه مهربانیات سپاس ... !/ [فدریکو گارسیا لورکا]
ای تیر غمت را دل عشاق نشانه / جمعی به تو مشغول تو غایب ز میانه / یعنی همه جا عکس رخ یار توان دید / دیوانه نیَم من که روم خانه به خانه ... !/ [شیخ بهایی]
در انتظار آغازی دِگرم، انتخاب مجدد جفتها ... شاید این بار نُوحی بیاید! ... و مرا برگزیند در کنارِ "تو" ... !/ [نیما حاجسیدجوادی / مجموعه شعرِ جوانِ معاصر]
قلب، خاک خوبی دارد ... در برابر هر دانه که در آن بنشانی، هزار دانه پس میدهد ... اگر ذرهای نفرت کاشتی، خروارها نفرت درو خواهی کرد ... و اگر دانهای از محبت نشاندی، خرمنها برخواهی داشت ... !/ [نادر ابراهیمی]
وقتی تیرهایم، وقتی سراپا کِدِریم، به چشم می آییم و دیده میشویم ... اما لطافتِ هر چیز که از حد بگذرد، ناپدید می شود ... یا لطیف! ... کاشکی دوباره، مُشتی، تنها مُشتی از لطافتت را به من می بخشیدی ... تا میچکیدم و میورزیدم و ناپدید میشدم ... مثل هوا که ناپدید است، مثل خودت که ناپیدایی ... یا لطیف! ... مشتی، تنها مشتی از لطافتت را به من ببخش ... !/ [عرفان نظرآهاری]
مدتی است که، در #دنبالر ... هرگاه میخواهم روی دگمه #لایک، کلیک کنم ... بالا و پایین میروَد ... و من، خندهام میگیرد ... چون، فکر میکنم دارد "جاخالی" میدهد ... !/
من خودم بودم و یک حس غریب ... که به صد عشق و هوس می ارزید ... من نه عاشق بودم، نه دلداده به گیسوی بلند، و نه آلوده به افکار پلید ... من به دنبال نگاهی بودم، که مرا از پسِ دیوانگیام می فهمید ... و خدا می داند ... سادگی از تهِ دلبستگیام پیدا بود ... !/ [جبران خلیل جبران]
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 19 روز و 7 ساعت و 46 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن