دعایت می کنم، عاشق شوی روزی ... بفهمی زندگی بی "عشق" نازیباست ... تو را در لحظه های روشن با او ... دعایت می کنم "ای مهربان همراه" ... تو هم ای خوب من ... گاهی دعایم کن ... !/ [کیوان شاهبداغی] [فایل]
هر زمان که عشق اشارتی به شما کرد در پی او بشتابید، هر چند راه او سخت و ناهموار باشد ... و هر زمان بالهای عشق شما را در بر گرفت خود را به او بسپارید و هر چند که تیغ های پنهان در بال و پرش ممکن است شما را مجروح کند ... و هر زمان که عشق با شما سخن گوید او را باور کنید هر چند دعوت او رویاهای شما را چون باد مغرب در هم کوبد و باغ شما را خزان کند ... !/ [جبران خلیل جبران / کتاب پیامبر]
زیرا عشق چنانکه شما را تاج بر سر می نهد به صلیب نیز می کشد
و چنانکه شما را می رویاند شاخ و برگ شما را هرس می کند
و چنانکه تا بلندای درخت وجودتان بالا می رود
و ظریف ترین شاخه های شما را که در آفتاب می رقصند نوازش می کند
همچنین تا عمیق ترین ریشه های شما پایین می رود
و آنها را که به زمین چسبیده اند تکان می دهد
عشق شما را چون خوشه های گندم دسته می کند
آنگاه شما را به خرمن کوب از پرده ی خوشه بیرون می آورد
و سپس به غربال باد دانه را از کاه می رهاند
و به گردش آسیاب می سپارد تا آرد سپید از آن بیرون آید
سپس شما را خمیر می کند تا نرم و انعطاف پذیر شوید
و بعد از آن شما را بر آتش می نهد تا برای ضیافت مقدس خداوند نان مقدس شوید
عشق با شما چنین رفتارها می کند
تا به اسرار قلب خود معرفت یابید
و بدین معرفت با قلب زندگی پیوند کنید و جزیی از آن شوید ... !
سخن عاشقانه گفتن، دليل عشق نيست ... عاشق كم است و سخن عاشقانه فراوان! ... عشق عادت نيست، عادت همه چيز را ويران میكند از جمله عظمت دوست داشتن را ... از شباهت، به تكرار میرسيم، از تكرار به عادت، از عادت به بيهودگی، از بيهودگی به خستگی و نفرت ... !/ [نادر ابراهیمی]
خط میکشيد روی تمام سؤال ها / تعريف ها؛معادله ها؛احتمال ها / خط زد به روی شايد و اما و هر چه بود / خط زدبه روی قاعده ها و مثال ها / خطی دگر کشيدبه «قانون خويشتن» / قانون لحظه ها و زمان ها و سال ها / از خود کشيد دست و به خود نيز خط کشيد / يعنی به روی دفترخط ها وخال ها / خط ها به هم رسيده و يک جمله ساختند / "با عشق ممکن است تمام محال ها" ... !/
پس عشق،اگر جان را به عالَم ِ بقا می رساند ؛ تن را به عالَم ِ فنا می بَرَد! ... چون نزدیک رسیدند ؛ عشق که سپهسالار بود ؛ نیابَت به حُزن داد! ... زیرا که طاقتِ نزدیکی نداشتند ... !/ [رساله ی مونس العشاق / شهاب الدین سهروردی]
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 19 روز و 10 ساعت و 53 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن