دعایت می کنم، عاشق شوی روزی ... بفهمی زندگی بی "عشق" نازیباست ... تو را در لحظه های روشن با او ... دعایت می کنم "ای مهربان همراه" ... تو هم ای خوب من ... گاهی دعایم کن ... !/ [کیوان شاهبداغی] [فایل]
@مهســـــا(وروجکِ دنبالر) [ یادت باشد ... زندگی جيرهی مختصریست، مثل يك فنجان چای؛ و كنارش عشق است، مثل يك حبّه ی قند؛ زندگی را با عشق نوش جان بايد كرد ] ... با آرزوی بهترینها برای شما ... تولدتان مبارکــــــــــ!
گفتیم وُ شنیدم از آن خانۀ محصور / افسوس جدا از هم وُ بی حوصله وُ دور / رفتیم ازین چشمه به آن چشمه پیِ نور / آب از سرِ هر چشمه گِل آلود وُ بسی شور / کوتاه تر از فرصتِ هر قصۀ آهیم / ازین خواب به آن خواب وُ ازین چاله به چاهیم ... !/ [رضا بی شتاب / ترکیب بندِ تن]
انگشتت را هرجای نقشه خواستی بگذار، فرقی نمی کند ... تنهایی من عمیقترین جای جهان است ... و انگشتان تو ... هیچ وقت به عمق فاجعه پی نخواهند برد ... !/ [لیلا کردبچه]
هزاران بار منعش کردم از عشق
مگر برگشت از راه خطا دل؟
به چشمانت مرا دل مبتلا کرد
فلاکت دل،مصیبت دل،بلا دل
از این دل داد من بستان خدایا
ز دستش تا به کی گویم خدا دل؟
درون سینه آهی هم ندارد
ستمکش دل،پریشان دل،گدا دل
به تاری گردنش را بسته زلفت
فقیر و عاجز و بی دست و پا دل
بشد خاک و ز کویت برنخیزد
زهی ثابت قدم دل،با وفا دل
بیا باز فریب بخوریم ... تو فریب حرف های مرا و من ... فریب نگاه تو را ... مگر زندگی چه می خواهد به ما بدهد؟ ... که تو از من چشم برداری و ... من نگویم، که دوستت دارم ... !/ [شهاب مقربین]
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 19 روز و 13 ساعت و 6 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن