دعایت می کنم، عاشق شوی روزی ... بفهمی زندگی بی "عشق" نازیباست ... تو را در لحظه های روشن با او ... دعایت می کنم "ای مهربان همراه" ... تو هم ای خوب من ... گاهی دعایم کن ... !/ [کیوان شاهبداغی] [فایل]
عاشق این جور چیزا هستم.حتی کارت پستا هام رو هم که حدود 4000تا هست تو البوم و کاور نگه داشتم.خیلی مجموعه های 10 تایی درام.از نقاشی تا کارهای استاد فرشچیان.اما الان واقعا گرون شده...
نه امیدی ــ چه امیدی؟ به خدا، حیفِ امید! ... نه چراغی ــ چه چراغی؟ چیزِ خوبی میشهِ دید؟ ... نه سلامی ــ چه سلامی؟ همه خون تشنهی هم! ... نه نشاطی ــ چه نشاطی؟ مگهِ راهش، میدهِ غم؟ ... !/ [احمد شاملو]
عمریست تا از جان و دل ، ای جان و دل میخوانمت / تو نیز خواهان منی ، میدانمت ، میدانمت / ای من تو بی من کیستی؟ چون سایه بیمن نیستی؟ / همراه من میایستی، همپای خود میرانمت ... !/ [سایه]
تمامی چیزهایی که دوست میدارم از آن من نیست! ... دریـــا از آن من نیست ... پاییــز از آن من نیست ... عشقت از آن من نیست ... تنهــا، زخمهایم، از آن من است ... !/ [غاده السمان]
همیشه گفته ام: چه فرق میکند چقدر فاصله ، وقتی رفته باشی ... همیشه گفته ای: رفتن همانقدر دلشوره دارد که ماندن ... همیشه گفته ام: هیچکس برای هیچکس نبود ... همیشه گفته ای: هیچکس برایِ هیچکس نماند ... ما هم ... !/ [نیکی فیروزکوهی]
یکی باید باشد ... یکی که آدم را صدا کند ... و به نام کوچکاشهم صدا کند ... یکجوری که حال آدم را خوب کند ... جوری که هیچکس دیگر بلد نباشد ... یکی باید آدم را بلد باشد ... !/
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 19 روز و 13 ساعت و 44 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن