دعایت می کنم، عاشق شوی روزی ... بفهمی زندگی بی "عشق" نازیباست ... تو را در لحظه های روشن با او ... دعایت می کنم "ای مهربان همراه" ... تو هم ای خوب من ... گاهی دعایم کن ... !/ [کیوان شاهبداغی] [فایل]
حسّ و حال همهی ثانیهها ریخت به هم
شوق یک رابطه با حاشیهها ریخت به هم
گفته بودم به کسی عشق نخواهم ورزید
آمدیّ و همهی فرضیهها ریخت به هم!
روح غمگینِ تو در کالبدم جا خوش کرد
سرفه کردی و نظام ریهها ریخت به هم
در کنار تو قدم میزدم و دور و برم
چشمها پُر خون شد، قرنیهها ریخت به هم
روضهخوان خواست که از غصهی ما یاد کند
سینهها پاره شد و مرثیهها ریخت به هم
پای عشق تو برادرکُشی افتاد به راه
شهر از وحشت نرخ دیهها ریخت به هم
بُغض کردیم و حسودان جهان شاد شدند
دلمان تنگ شد و قافیهها ریخت به هم
من که هرگز به تو نارو نزدم حضرتِ عشق!
پس چرا زندگیِ سادهی ما ریخت به هم؟
بی هیچ صدائی می آیند ... زمانی که نمی دانی در دلت یک مزرعه آرزو می کارند و … بی هیج نشانی از دلت می گریزند ... تا تمام چیزی که به یاد می آوری حسرتی باشد به درازای زندگی ... چه قدر بی رحماند رویاهـا ... !/
کسی نیست، بیا زندگی را بدُزدیم ... آن وقت میان دو دیدار، قسـمت کنیم ... !/ [سهراب سپهری] [عکس "عشق نوجوانی" اکتبر 1951 بیرمنگام، اثر عکاس شهیرِ بریتانیایی Bert Hardy، انتشار اختصاصی در صفحه دیالکتیک تنهایی]
با من بیا
با من بیا تا خونی که از لبم چکید
تا خونی کز سکوتم
تا مرگ .
با من بیا تا دوباره به نوشداروی تو
روئینه
جانی تازه بگیرم .
تا شرابی باشی
که عشقی را سیراب می کند .
با من بیا تا طعم آتش را دوباره احساس کنم
آتشی از خون و میخک
آتشی از عشق و شراب .
همه ی آنهایی که مرا می شناسند ... میدانند چه آدم حسودی هستم ... و همه ی آنهایی که تو را می شناسند .... اصلاٌ لعنت به همه آنهایی که تو را می شناسند ... !/ [نزار قبانی]
با یقین آمده بودیم و مردد رفتیم / به خیابان شلوغی که نباید رفتیم / آخرین منزل ما کوچه ی سرگردانی است / در به در ، در پی گم کردن مقصد رفتیم ... !/ [فاضل نظری]
تمام سالهای عمر بشر به بیهودگی میگذرد، و تنـها زمانی میتوان از زنـدگی خشـنود بـود، که در راهی قدم بگذاری که به آن ایمان داری! ... و من ... به چـشـمهای تو، ایمان آوردهام ... !/ [آنجلا مارتادلا] [تصوير نقاشی "چشمهاي ونوس" اثر جنيفر كوشِرك، نقاش آمريكایی / از صفحه دیالکتیک تنهایی]
شرار شوق تو را دل نمی شود خاموش / هنوز یاد تو، این یاد مهربان با من / دلم گرفت از این لحظه های تنهایی / ترحمی کن و بازآ، بیا، بمان با من ... !/ [حمید مصدق]
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 19 روز و 18 ساعت و 21 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن