✔ عـلـ[بابا]ــی
روز اول که به استاد سپردند مرا ... ديگران را خرد آموخت ، مرا مجنون کرد ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
Merced River, Yosemite by Michael Melford
✔ عـلـ[بابا]ــی
خیلی از استرسها را شاید بتوان با یک فنجان چای زنجبیلی از بین برد ... اما جای خالی یک دوست زنجبیلی را ... باهیچ چیز نمیتوان ! ... /
✔ عـلـ[بابا]ــی
من کز لب شیرینت، خشنود به دشنامم ... بنگر که چه سرمستم، هنگام دعا از تو ! ... / [مهدی سهیلی]
✔ عـلـ[بابا]ــی
Great Kobuk Sand Dunes, Alaska by Michael Melford
✔ عـلـ[بابا]ــی
مرا چشمیست خون افشان زدست آن کمان ابرو / جهان بس فتنه خواهد دید ازآن چشم و ازآن ابرو / غلام چشم آن تُرکم که در خواب خوش مستی / نگارین گلشنش روی است و مُشکین سایبان ابرو / ! ... /
✔ عـلـ[بابا]ــی
Wild Stallions, Wyoming by Chris Gimmeson
✔ عـلـ[بابا]ــی
Wild Stallions, Wyoming by Chris Gimmeson
✔ عـلـ[بابا]ــی
Puffin, Skomer Island by Nathaniel Gonzales
✔ عـلـ[بابا]ــی
مرا گویی: که رایی؟ من چه دانم / چنین مجنون چرایی؟ من چه دانم / مرا گویی: بدین زاری که هستی / به عشقم چون برآیی؟ من چه دانم / ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
Indonesia by Prakash Hatvalne
✔ عـلـ[بابا]ــی
در مسلخ عشق جز نکو را نکشند / روبه صفتان زشت خو را نکشند / گر عاشق صادقي ز مردن مهراس / مردار بود هر آنکه او را نکشند / ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
Luna Park, Paris by Aleš Kreže
✔ عـلـ[بابا]ــی
غنیمتی شمر ای شمع , وصل پروانه / که این معامله تا صبحدم نخواهد ماند / بدین رواق زبرجد نوشتهاند به زر / "که "جز نکویی اهل کرم نخواهد ماند / ... !
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 20 روز و 14 ساعت و 50 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن