✔ عـلـ[بابا]ــی
یک روز برای دیدنت می آیم ... اما اگر این فاصله ها بگذارند ! ... /
✔ عـلـ[بابا]ــی
بعضی حرفها گفتنی ست … بعضی نوشتنی ... و بعضی هیچکدام ... و این روزها من به هیچکدام نزدیکترم … !
✔ عـلـ[بابا]ــی
همه گلها ... گیاه نام داشتند ... تاخدا ... زن را آفرید ... و هر گُلی نامی یافت ... ! [احسان پریسا]
✔ عـلـ[بابا]ــی
باز بوتههای علف مست کردهاند ... سرشان را به هم میکوبند ... هروقت بوی تو نزدیک میشود ... داستان ما همین است ... ! [شمس لنگرودی]
✔ عـلـ[بابا]ــی
شهیدی که بر خاک می خفت ... سرانگشت در خون خود می زد و می نوشت دو سه حرف بر سنگ:... «به امید پیروزی واقعی ... نه «در» جنگ که «بر» جنگ» ... ! [قیصر امین پور]
✔ عـلـ[بابا]ــی
کجایید ای شهیدان خدایی ... بلاجویان دشت کربلایی ... کجایید ای سبک روحان عاشق ... پرندهتر ز مرغان هوایی ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
Genoa, Italy by Tommy Hauptman
✔ عـلـ[بابا]ــی
ای سنایی گر نیابی یار، یار خویش باش / در جهان هر مرد و کاری، مرد کار خویش باش / هر یکی زین کاروان مر رخت خود را رهزنند / خویشتن را پس نشان و پیش بار خویش باش / ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
Winter, Pakistan by Kamraan Saleem
✔ عـلـ[بابا]ــی
ای هجر مگر نهایتی نیست ترا؟ / وی وعدهی وصل غایتی نیست ترا؟ /.../ ای عشق مرا به صد هزاران زاری / کُشتی و جز این کفایتی نیست ترا /.../ نه صبر به گوشهای نشاند ما را / نه عقل به کام دل رساند ما را /.../ چون یار ز پیش میبراند ما را / کو مرگ که زین باز رهاند ما را / ! .../ [انوری]
✔ عـلـ[بابا]ــی
مهر ورزانِ زمان های کهن ... هرگز از خویش نگفتند سخن ... که در آنجا که «تویی» ... بر نیاید دگر آواز از «من» ... ! [ف مشیری]
✔ عـلـ[بابا]ــی
کمی هم لبخند ... ! [ کنسرت ذرت ]
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 20 روز و 17 ساعت و 50 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن