✔ عـلـ[بابا]ــی
Ural Owls, Estonia by Sven Začek
✔ عـلـ[بابا]ــی
دوشَت به خواب دیدم و گفتم خوش آمدی / ای خوشترین خوشآمده بار دگر بیا / چون شب به سایههای پریشان گریختی / چون آفتاب از همه سو جلوهگر بیا / ! ... /
✔ عـلـ[بابا]ــی
دیگر تولد هر شعر عاشقانه نبود / دیگر عوالم احساس شاعرانه نبود / سحر تبسم دیروز را به شب بخشید / دیگر طلیعه ی خورشید صادقانه نبود / نمی چکید زچشمان لحظه اشک امید / زمینِ خشک تنم را نـــوید دانه نبود / به کوچه کوچه ی این داستان گذرکردم / کسی به مثل تودرعشق پُربهانه نبود / ... ! [عتیق الله شانلی]
✔ عـلـ[بابا]ــی
ز موج چشم مستت چوون دل سرگشته برگیرم ؟ / که من خود غرقه خواهم شد درین دریای مدهوشی / مِی از جام موّدت نوش و در کار محبّت کوش / به مستی ، بی خمارست این می نوشین اگر نوشی / ... ! [سایه]
✔ عـلـ[بابا]ــی
هر که در باديۀ عشق تو سرگردان شد / همچو من در طلبت بی سر و بی سامان شد / هر که از ساقی عشق تو چو من باده گرفت / بیخود و بیخرد و بیخبر و حيران شد / ! ... /
✔ عـلـ[بابا]ــی
موی تو ریخته بر شانه ی تو اما من / شانه ام ریخته بر موی پریشان خودم ! / از بهشتی که تو گفتی خبری نیست که نیست / می روم سر بگذارم به بیابان خودم / ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
Horses, Montana by William Albert Allard
✔ عـلـ[بابا]ــی
اینک این من ... که به پای تو در افتادم باز ... ریسمانی کن از آن موی دراز ... تو بگیر، تو ببند! تو بخواه! ... /
✔ عـلـ[بابا]ــی
کاش برگ های آخر تقويم عشق / حرفی از يک روز بارانی نداشت / کاش می شد راه سخت عشق را / بی خطر پيمود و قربانی نداشت / ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
باچشمان تو ... مرا به التماس ستارگان آسمان نیازی نیست ... این را به آسمان بگو ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
Springbrook National Park by Thirumurugan Ponnusamy
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 20 روز و 19 ساعت و 51 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن