✔ عـلـ[بابا]ــی
●▬ஜ۩۩ஜ▬● { أَلاَبِذِكْرِ اللّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ } ●▬ஜ۩۩ஜ▬●
✔ عـلـ[بابا]ــی
Landmannalaugar, Iceland by Wild Wonders of Europe
✔ عـلـ[بابا]ــی
تو مردمک چشم منِ مهجوری / زان با همه نزدیکیت از من دوری / نی! نی! غلطم تو جان شیرین منی / زان با منی وز چشم من مستوری / ... ! [فروغی بسطامی]
✔ عـلـ[بابا]ــی
آخرم رام نشد چشمِ غزالی وحشی / گرچه اَنگیختم از هر غزلی غوغایی / تا نه از گریه شدم کور بیا، ورنه چه سود؟ / از چراغی که بگیرند به نابینایی! / همه در خاطرم از شاهدِ رویاییِ خویش / بگذرد خاطره، با دلکشیِ رویایی / ... ! [شهریار]
✔ عـلـ[بابا]ــی
Santa Monica Shore by Steve Sieren
✔ عـلـ[بابا]ــی
گفتهاي کم گير جان در عشق من / کم گرفتم چون گرفتار توام / گر بخواهي ريخت خونم باک نيست / من درين خون ريختن يار توام / ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
Lava Cauldron, Democratic Republic of the Congo by Carsten Peter
✔ عـلـ[بابا]ــی
Volcano and Waterspout, Hawaii by Steve and Donna O’Meara
✔ عـلـ[بابا]ــی
هر شب ... شاباش ماه ،یك مشت پولك نقرهای است ... برای كودكان سر به هوای همین كوچه ... ! [محمدرضا عبدالملکیان]
✔ عـلـ[بابا]ــی
اگر «داغ دل» بود، ما دیده ایم / اگر «خون دل» بود، ما خورده ایم / اگر دل دلیل است، آورده ایم / اگر داغ شرط است، ما برده ایم / ... ! [گواهی بخواهید، اینک گواه: !همین «زخمهایی» که نشمرده ایم][قیصر امین پور]
✔ عـلـ[بابا]ــی
يك نفس با ما نشستي خانه بوي گل گرفت / خانه ات آباد كاين ويرانه بوي گل گرفت / از پريشان گويي ام ديدي پريشان خاطرم / زلف خود را شانه كردي شانه بوي گل گرفت / ... ! [علی آذرشاهی (آتش)]
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 20 روز و 20 ساعت و 39 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن