✔ عـلـ[بابا]ــی
Rainbow, Lake Champlain Photograph by Alan Nyiri
✔ عـلـ[بابا]ــی
از وقـتی که تصمیـم گـرفتــم دیـگه نبـــینم ! ... خیـــلی چیـــــزا دیـــــدم ... ! ( پرویز پرستویی ... بیدمجنون)
✔ عـلـ[بابا]ــی
مطرب عشق عجب ساز و نوایی دارد / نقش هر نغمه که زد راه به جایی دارد / عالم از ناله عشاق مبادا خالی / که خوش آهنگ و فرح بخش هوایی دارد / ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
به مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینم / بیا کز چشم بیمارت هزاران درد برچینم / الا ای همنشینِ دل که یارانت برفت از یاد / مرا روزی مباد آن دم که بی یاد تو بنشینم / ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
دل در هوَسَت ز جان برآید / جان در غمت از جهان برآید / گو جان و جهان مباش اندیک* / مقصود تو از میان برآید / ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
صبح است ساقيا قدحي پرشراب کن / دور فلک درنگ ندارد شتاب کن / زان پيشتر که عالم فاني شود خراب / ما را ز جام باده گلگون خراب کن / ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
مرا پرسی که چونی، چونم ای دوست / جگر پر درد و دل پر خونم ای دوست / حدیث عاشقی بر من رها کن / تو لیلی شو که من مجنونم ای دوست / ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
شور زاری که تن من باشد، شور آبی که اشک من باشد، نه ! ... خشکسالی از این سرزمین رفتنی نیست ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
Elephants, South Africa by Doug Croft
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 20 روز و 21 ساعت و 10 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن