✔ عـلـ[بابا]ــی
Manta Ray Photograph by Ralph Lee Hopkins
✔ عـلـ[بابا]ــی
Ivanhoe Reservoir, Los Angeles Photograph by Gerd Ludwig
✔ عـلـ[بابا]ــی
تو میروی، پاییز میآید ... کاش تمامِ فصلها بیوقفه میرفتند و فقط تو میآمدی ... ! [نسترن وثوق]
✔ عـلـ[بابا]ــی
سکوت می کنم ... به احتـــــــــرام آن همه حرفــــــــــــی که در دلمـ مُـــردند ... وبه احتــــــــــــرام همه واژههایی کـــــــــــــــــه ... ناقص [ نامفهوم ] از زبانم متولــــــــــــد شدند ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
خون می چکد ز ناله ی بلبل درین چمن / فریاد از تو گل، که به هر خار خو کنی / دل بسته ام به باد، به بوی شبی که زلف / بگشایی و مشام مرا مشکبو کنی / اینجاست یار , گم شده گِرد جهان مگرد / خود را بجوی سایه , اگر جست و جو کنی / ... ! [سایه]
✔ عـلـ[بابا]ــی
سیگارت را ببوس تـا در آغوش خیال کَسی نباشی ... تنهـــــــــــــا بمان تـا آدم ها را بشناسی و بدانی از ویــــــرانی تـو ، کســـی زیر آوار نمی مانـــد ... خودت تنهـــا مــــی مانـــــی ... فقـط تو و سیگارت ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
آدم ها را زمانی که نياز به شنيده شدن دارند ... بـشنــــــويــد! ... نـه زمـانـيکـــه حـوصلـــه شــنـيـدن داريــــــــد ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
شنبه ساعت ۱۱ صبح در تالار وحدت ؛ از آلبوم «رخصت» ناصر عبداللهی رونمایی می شود ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
ما فکـر میکنیـم بدتـرین درد ؛ از دسـت دادن ِ کسـیه که دوستـش داریم ! ... امـا ... حقیقـت اینِ که : از دست دادن ِ خــودمـون ، و از یــاد بردن ِ اینکه کـی هستیـم ! و چقدر ارزش داریم ... گـاهی وقتــها خیلــی دردنــاک تـره ... !
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 20 روز و 21 ساعت و 10 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن