✔ عـلـ[بابا]ــی
مسیو برنارد بلژیکی، مستشار مالیه در اواخر دوران قاجار در محلهء چیذر تهران ساکن بود . روزی اکثر ثروتمندان و اعیان شهر را دعوت نمود تا برای فقرا و مساکین شهر اعانه ای جمع آوری نمایند .او توانست مبلغ زیادی را گردآوری کند، ولی کمک بدست آمده را به دست فقرا نرساند و همهء آنرا به نفع خودش برداشت.وقتی خبر در شهر پخش شد سید اشرف الدین قزوینی دست بقلم برد و داستان مستشار بلژیکی را در روزنامه اش چنین بیان کرد:
✔ عـلـ[بابا]ــی
●▬ஜ۩۩ஜ▬● { أَلاَبِذِكْرِ اللّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ } ●▬ஜ۩۩ஜ▬●
✔ عـلـ[بابا]ــی
Icebreaker, Antarctic Photograph by Charles Swithinbank
✔ عـلـ[بابا]ــی
دیده دریا کنم و صبر به صحرا فکنم / و اندر این کار دل خویش به دریا فکنم / از دل تنگ گنهکار برآرم آهی / آتش اندر گنه آدم و حوا فکنم / ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
Moonrise, Antarctica by Cotton Coulson
✔ عـلـ[بابا]ــی
کاش میمردم و دوباره زنده میشدم ... و میدیدم که دنیا شکل دیگریست ... و دنیا اینهمه ظالم نیست ... و مردم این خِسَّتِ همیشگی خود را فراموش کردهاند ... و هیچکس دور خانهاش دیوار نکشیده است ... ! [فروغ]
✔ عـلـ[بابا]ــی
Sunset After a Storm, Kansas by Cotton Coulson
✔ عـلـ[بابا]ــی
این قافله عمر عجب میگذرد ... دریاب دمی که با طرب میگذرد ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
Al Saleh Mosque, Yemen Photograph by Stephanie Sinclair
✔ عـلـ[بابا]ــی
عکسی از اسکناسهای آلمانی ... که در دهه ۱۹۲۰ به عنوان کاغذ دیواری استفاده میشدند ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
به دیدارم بیا هر شب،در این تنهاییِ تنها و تاریکِ خدا مانند ... دلم تنگ است بیا ای روشن، ای روشنتر از لبخند ... شبم را روز کن در زیر سرپوشِ سیاهیها ... دلم تنگ است بیا بنگر، چه غمگین و غریبانه در این ایوانِ سرپوشیده، وین تالاب مالامال ... دلی خوش کردهام با این پرستوها و ماهیها ... !
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 20 روز و 20 ساعت و 34 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن