✔ عـلـ[بابا]ــی
Swiss Daredevil by Arno Balzarini
✔ عـلـ[بابا]ــی
روی بنمایی و دل از من شوریده ربایی / تو چه شوخی که دل از مردم بی دیده ربایی ؟ / تو که خود فاش توانی دل یک شهر ربودن / دل شوریده روا نیست که دزدیده ربایی / ... ! [شوریده شیرازی]
✔ عـلـ[بابا]ــی
گر بر فلکم دست بُدی چون یزدان / برداشتمی من این فلک را ز میان // از نو فلکی دگر چنان ساختمی / کازاده به کام دل رسیدی آسان / ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
ای دل غمدیده حالت به شود دل بد مکن ... وین سر شوریده بازآید به سامان غم مخور ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
دوستت دارم و عشق تو از نامم می تراود ... مثل شیره ی تک درختی مجروح در حیاط زیارتگاهی ... ! [محمد شمس لنگرودی]
✔ عـلـ[بابا]ــی
●▬ஜ۩۩ஜ▬● { أَلاَبِذِكْرِ اللّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ } ●▬ஜ۩۩ஜ▬●
✔ عـلـ[بابا]ــی
من تو را نمی سرایم ! ... تو ... خودت در واژه ها می نشینی ... ! خودت قلم را وسوسه می کنی و شعر ها را بیدار ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
حوالی عشق ... جایی می شناسم دیوار به دیوار رؤیاها ... آسمانش همیشه خیس ِ خیال ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
هرچند زندگی یک شوخیست ... اما ... عشق؛جدی ترین شوخی زندگیست ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
کجا بودم ای عشق؟ چرا چتر بر سر گرفتم؟ چرا ریشه های عطشناک احساس خود را به باران نگفتم؟ چرا آسمان را ننوشیدم و تشنه ماندم؟ ... !
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 20 روز و 20 ساعت و 39 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن