✔ عـلـ[بابا]ــی
آن که سامان غزل هایم از اوست ... بی سر وسامانی شبهای تارم هم ازوست ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
من تمنا کردم ... که تو مونس دلم باشی ... وتو گفتی بیتو هرگز ! ... بر دلم زود نوشتم و دُرُشت ... که مرا غصه این هرگز کُشت ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
عشق از ازل ست و تا ابد خواهد بود / جوینده ی عشق بی عدد خواهد بود / فردا که قیامت آشکارا گردد / هر دل که نه عاشق است رد خواهد بود / ... ! [مولانا]
✔ عـلـ[بابا]ــی
چو نيلوفر عاشقانه چونان ميپيچم به پای تو ... که سر تا پا بشکفد گل ز هر بندم در هوای تو ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
و نام تو ... ورد زبان كوچه ی خاموشی ... امشب تكليف پنجره بی چشمهای بازِ تو ... روشن نيست ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
" سایه "ام مرا گفت : نه «سایه» دارم و نه بر ، بیفکنندم و سزاست ... اگر نه بر درخت تر کسی تبر نمی زند ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی / چه خیالها گذر کرد و گذر نکرد خوابی / به چه دیر ماندی ای صبح که جان من برآمد / بزه کردی و نکردند موذنان ثوابی / ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
●▬ஜ۩۩ஜ▬● { أَلاَبِذِكْرِ اللّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ } ●▬ஜ۩۩ஜ▬●
✔ عـلـ[بابا]ــی
بیجاره گلها ... وقتی که تو با خودت هم قهر میکنی ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
بدان که ... جز با چشم دل نمیتوان خوب دید ... آنچه اصل است، از دیده پنهان است ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
بخند زیبای من بخند … چه در فراز ، چه در نشیب ... این رسم تاب بازی است … !
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 20 روز و 18 ساعت و 51 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن