✔ عـلـ[بابا]ــی
نیازی به الفبایِ حیرت نیست ! ... یک نفر همین حوالیِ نزدیک دارد حافظ میخواند ... یک نفر همین حوالیِ نزدیک دارد ترانه های مرا میخواند ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
دیر کرده ای ... و سایه ام ... مرا کشان کشان ... به خانه می برد ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
عقل همواره در گوشم زمزمه میکند : / یا بدستآور آنچه را که نمیتوانی فراموش کنی ... یا فراموش کن آنچه را که نمیتوانی بدست آوری / و من ... چقدر بدم میآید از تمام دوراهیها ! ... /
✔ عـلـ[بابا]ــی
عیشهاتان نوش بادا هر زمان ای عاشقان / وز شما کان شکر باد این جهان ای عاشقان / نوش و جوش عاشقان تا عرش و تا کرسی رسید / برگذشت از عرش و فرش این کاروان ای عاشقان / ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
از در درآمدی و من از خود بِدَر شدم / گویی از این جهان به جهان دگر شدم / گوشم به راه تا که خبر میدهد ز دوست / صاحب خبر بیامد و من بیخبر شدم / گفتم ببینمش ،مگرم درد اشتیاق / ساکن شود، بدیدم و مشتاقتر شدم / ! ... /
✔ عـلـ[بابا]ــی
با یادت سرمستم ،ای نگاه آسمانی ... یادم کن ،تا هستم ،ای امید زندگانی ! ... / [به بهانه ی فرخنده زادروز فریدون مشیری ]
✔ عـلـ[بابا]ــی
Conowingo, Maryland by Peter Allinson, M.D.
✔ عـلـ[بابا]ــی
دلتنگم و در حسرت ،همین ... و این نیاز به هیچ زبان شاعرانه ای ندارد ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
Houston TX. Zoo by Willy Rader
✔ عـلـ[بابا]ــی
//قبل از تو حال و روز من اینقدر بد نبود / طبع من عاشقانه سرودن بلد نبود / با یک نگاه در سرم افتاد عاشقی / حالم بد است خانه ات آباد عاشقی / ! ... / [نرگس کاظمی زاده ]
✔ عـلـ[بابا]ــی
ته مانده ی تلخ زمین ... در انتهای یک فنجان قهوه ! ... دیر رسیده ام! ... چند فالگیر چشمهایت را سرکشیده اند؟... ! / [ "میثم همرنگ"]
✔ عـلـ[بابا]ــی
شب چراغ خلوت شب زنده دارانم چو شمع / وز شباويزان و از اختر شمارانم چو شمع / هر كه بختش يار، پيش پاى خود بيند مرا / اخترى در اختيار بختيارانم چو شمع / ... ! [شهریار]
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 20 روز و 20 ساعت و 39 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن