✔ عـلـ[بابا]ــی
این روز ها بدجور به تو آغشته ام ... از صافی ردم کن و ... ببین که جز " تـــو " هیچم نمی ماند ! ... /
✔ عـلـ[بابا]ــی
راه ناتمام ... ! [قیصر امین پور]
✔ عـلـ[بابا]ــی
به هر چمن رسیده ام، از تو نشان ندیده ام ... تو در کجا شکفته ای؟ ای گل بی نظیـر من ! ... / [حسین منزوی]
✔ عـلـ[بابا]ــی
گــاهــی وقــتــهــا مــجــبــوری اَحــمـق بــاشـی ! ... رویِ کــاغـَـذ بنــویــســی دَســتــهــایِ « او » ... و رویِ آن دســت بکــشــی ! ... /
✔ عـلـ[بابا]ــی
“ریشه” گلی است که به شهرت پشت کرده است . . . ! ["...جبران خلیل جبران..."]
✔ عـلـ[بابا]ــی
هرگز منتظر فردای خیالی نباش ... سهمت را از شادی های زندگی ؛ همین امروز بگیر! ... /
✔ عـلـ[بابا]ــی
چنانت دوست میدارم که گر روزی فراق افتد ... تو صبر از من توانی کرد و من صبر از تو نتوانم ! ... / [سعدی]
✔ عـلـ[بابا]ــی
بی گمان ... معجزه ای در راه است ... چشم به در دوخته ام ... تا که از در درآیی ! ... /
✔ عـلـ[بابا]ــی
به من گفتی که دل دریا کن ای دوست / همه دریا از آن ما کن ای دوست / دلم دریا شد و دادم به دستت / مکش دریا به خون ،پروا کن ای دوست / ... ! [سیاوش کسرایی]
✔ عـلـ[بابا]ــی
مهر آمد و دوباره گلستان سبز عشق / با عطر یاد و خاطره هایش چه دیدنی ست / آهنگ پاک زمزمه غنچه های ناز / از لابه لای وسعت سبزش شنیدنی ست / ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
ریشه در خون دلم برده درختی که من است / من که صد زخمم از این دست و تبرها به تن است / ای غریبان سفر کرده! کدامین غربت / بدتر از غربت مردان وطن در وطن است؟ / ... !
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 20 روز و 20 ساعت و 36 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن