✔ عـلـ[بابا]ــی
«رمز خوشبختزیستن» ... در آن نیست كه كاری را كه دوست داریم انجام دهیم؛ بلكه در این است كه ... كاری را كه انجام میدهیم دوست داشته باشیم ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
Little Owl, Spain by Andres Lopez
✔ عـلـ[بابا]ــی
باز کن نغمه جانسوزی از آن ساز امشب / تا کنی عقده اشک از دل من باز امشب / ساز در دست تو سوز دل من می گوید / من هم از دست تو دارم گله چون ساز امشب / ... ! [شهریار]
✔ عـلـ[بابا]ــی
Rawa Pening, Indonesia Photograph by Wandy Gaotama
✔ عـلـ[بابا]ــی
من امشب تا سحر بيدار مي مانم ،دلم درياي طوفانيست ... نگاهم مي شكافد آسمانها را و چشمم باز بارانیست ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
چه ماجرای عجیب است این تپیدن دل ... و اهل عشق چه رسواست بین آدمها ... ! [مریم حیدرزاده]
✔ عـلـ[بابا]ــی
تعجب می کنم ... چه طور انبوه غمی که در دل پرنده هست ... داخل قفس جا می گیرد ... ! [زنده یاد پرویز شاهپور]
✔ عـلـ[بابا]ــی
میتراود مهتاب ،میدرخشد شبتاب ... نیست یک دم شکند خواب به چشم کَس و لیک ... [غم این خفتهی چند ... خواب در چشم تَرَم میشکند] ... ! [نیما]
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 20 روز و 21 ساعت و 10 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن