✔ عـلـ[بابا]ــی
Reindeer, Scandinavia by Erika Larsen
✔ عـلـ[بابا]ــی
دل در پی راز عشق، پویان می دار / جان میکن و راز عشق، در جان می دار / سِرّی که سر اندر سرِ آن باخته ای / چون پیدا شد، ز «خویش» پنهان می دار / ... ! [مختارنامه - عطار نیشابوری]
✔ عـلـ[بابا]ــی
چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست ... سخن شناس نه ای جان من، خطا این جاست ... ! [حافظ]
✔ عـلـ[بابا]ــی
نیكی و بدی كه در نهاد بشر است / شادی و غمی كه در قضا و قدر است / با چرخ مكن حواله كاندر ره عقل / چرخ از تو هزار بار بیچاره تر است / ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
●▬ஜ۩۩ஜ▬● { أَلاَبِذِكْرِ اللّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ } ●▬ஜ۩۩ஜ▬●
✔ عـلـ[بابا]ــی
سفری بی همراه، گم شدن تا ته تنهایی محض، یار تنهایی من با من گفت: هر کجا لرزیدی، از سفرترسیدی، تو بگو، از ته دل ... من خدا را دارم ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
تو مهربانتر از آنی که گفتنی باشی / چه عاجز است ز درک تو، شعرِ دفتر من / هر آنچه عشق ، خدا آفریده در دل ها / نثار مادر او ، مادر تو ، مادر من / ... ! [زنده یاد نجمه زارع]
✔ عـلـ[بابا]ــی
مردها هم بغض ميكنند ... بعد لبخندی تقلبي ميزنند ... و در جيبهايشان به دنبال فندك ميگردند ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
ملودرام مسخره ای بود زندگیمان ... این را تمام منتقدان ابراز کرده اند ... داستان تکراری ،سکانس های اشتباه ،و پایان آبکی ... ! لبته خیلی هم مهم نیست ،فقط خسته شدیم همین ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
دوش دور از رویت ای جان، جانم از غم تاب داشت / ابر چشمم بر رخ از سودای تو سیلاب داشت / نز تفکر، عقل مسکین، پایمال صبر دید / نز پریشانی دل شوریده، چشم خواب داشت / ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
ای دوست قبولم کن و جانم بستان / مستم کن و از هر دو جهانم بستان / با هرچه دلم قرار گیرد بی تو / آتش به من اندر زن و آنم بستان / ... !مولانا]
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 21 روز و 5 ساعت و 16 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن