✔ عـلـ[بابا]ــی
خستگیِ سینهٔ ما را خیالت مرهم است / ای به هجران خسته مارا، خسته را مرهم فرست / یوسف گم گشتهٔ ما زیر بند زلف توست / گه گَهی ما را خبر زان زلف خم در خم فرست / ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
●▬ஜ۩۩ஜ▬● { أَلاَبِذِكْرِ اللّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ } ●▬ஜ۩۩ஜ▬●
✔ عـلـ[بابا]ــی
غم عالم نصيب جان ما بي / به درد ما فراغت کيميا بي / رسد آخر به درمان درد هرکس / دل ما بي که درمانش بلا بي / مدامم دل پر آتش ديده تر بي / اساس عيشم از خون جگر بي / تو که هرگز نسوخته جانت از غير / کجا از سوخته جانانت خبر بي ؟ / ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
غم زمانه خورم یا فراق یار کشم / به طاقتی که ندارم کدام بار کشم / نه قُوَتی که توانم کناره جستن از او / نه قدرتی که به شوخیش در کنار کشم / نه دست صبر که در آستین عقل برم / نه پای عقل که در دامن قرار کشم / ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
و شکل کودکیم روی بام تابستان / تمام شب به سراغ ستاره ها می رفت / و مادرم هر صبح، مواظب من و خواب ستاره هایم بود / خروس صبح نمی دانست همیشه سرزده می خواند! / و هچ فکر نمی کرد که شکل کودکی من دوچرخه ای کم داشت. / ... [محمدرضا عبدالملکیان]
✔ عـلـ[بابا]ــی
راهب و سگها ... by Megevand
✔ عـلـ[بابا]ــی
فریاد ... فریاد ... فریاد !
✔ عـلـ[بابا]ــی
آتشی کو که بسوزد دل ما ؟ ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
چنین گفت پیری پسندیده دوش / خوش آید سخنهای پیران به گوش / که در هند رفتم به کنجی فراز / چه دیدم؟ پلیدی سیاهی دراز / ... ! [**بوستان سعدی،باب هفتم،در عالم تربیت**]
✔ عـلـ[بابا]ــی
/میخ کفش من / از هر تراژدی گوته / دردناک تر است / ... ! [(مایاکوفسکی) /طرح سیاه قلم با زغال از ارسلان گلی]
✔ عـلـ[بابا]ــی
هیچوقت زود قضاوت نکنیم ... !
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 20 روز و 23 ساعت و 39 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن