✔ عـلـ[بابا]ــی
دختر 5 ساله ای از برادرش پرسید معنی عشق چیست ؟ ... و برادرش جواب داد : ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
نه چون اهل خطا بودیم رسوا ساختی ما را / که از اول برای خاک دنیا ساختی ما را / ملائک با نگاه یاس بر ما سجده می کردند / ملائک راست می گفتند اما ساختی ما را / ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
ذکر روز جمعه :... « الٰلّهُمَّ صَلِّ عَلىٰ مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ »
✔ عـلـ[بابا]ــی
●▬ஜ۩۩ஜ▬● { أَلاَبِذِكْرِ اللّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ } ●▬ஜ۩۩ஜ▬●
✔ عـلـ[بابا]ــی
ز رنج باغبانان باد ِ گل افکن چه می داند ؟ / "مزن دستی به گل " منویس ، او خواندن چه می داند؟ / نسیم بی سرو پایی ، که افتد در حریم گل / ز داغ لاله ی لرزان ِ در گلشن چه می داند؟ / ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
گاهي قناريها اگر در باغ هم باشند / مانند مرغان قفس دلتنگ ميخوانند / كنج قفس ميميرم و اين خلق بازرگان / چون قصهها مرگ مرا نيرنگ ميدانند / ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
ز محبتت نخواهم که نظر کنم به رویت / که محب صادق آنست که پاکباز باشد / به کرشمهی عنایت نگهی به سوی ما کن / که دعای دردمندان ز سر نیاز باشد / ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
گر عارف حق بینی چشم از همه بر هم زن / چون دل به یکی دادی، آتش به دو عالم زن / هم نکتهی وحدت را با شاهد یکتا گو / هم بانگ اناالحق را بر دار معظم زن / ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
کاش میشد که پریشان تو باشم / یا نباشم یا از آن تو باشم / تو چنان ابر طربناک بباری / من همه تشنهی باران تو باشم / ... !
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 21 روز و 3 ساعت و 34 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن