✔ عـلـ[بابا]ــی
و رسالت من این خواهد بود ... تا دو استکان چای داغ را از میان دویست جنگ خونین به سلامت بگذرانم ... تا در شبی بارانی ... آن ها را با خدای خویش ،چشم در چشم هم نوش کنیم ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
آنان که محیط فضل و آداب شدند / در جمع کمال شمع اصحاب شدند / ره زین شب تاریک نبردند به روز / گفتند فسانه ای و در خاک شدند / ... ! [**خیام**]
✔ عـلـ[بابا]ــی
خنده از لطفت حکایت میکند / ناله از قهرت شکایت میکند / این دو پیغام مخالف در جهان / از یکی دلبر روایت میکند / ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
حداقل میدانم ؛ اول انسانم بعد هم اندکی شاعر ... ! رسمی معمولیست ،آوردهاند که شِبْلی خود را به بهايی فروخت ، و من در پی ميزان آن بهاء ... خود را به تبسم يک فرشته فروختم ... ! [سید علی صالحی]
✔ عـلـ[بابا]ــی
به روز بودن ... نه یه سواد ربطی دارد نه به سن و نه به موقعیت ... مهم این است که خود را فسیل فرض نکنیم ... و همیشه آماده باشیم با زمان جلو برویم ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
زبان شمشیر دشمن افکنم شد / ز بی باکی کفن پیراهنم شد / چه پنهان دارم احوال دلم را ؟ / دهن زخم نمایان تنم شد / ... ! [شیون فومنی]
✔ عـلـ[بابا]ــی
یک اصفهانی دم مرگ و هنگام وصیت ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
یک جهش یا اختلال ژنتیکی بنام [پریدریایی] ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
در عهد بتان آن چه وفا بود نمودیم / در عالم عشق آن چه بلا بود کشیدیم / آخر سر ما را به مکافات بریدند / در نامهٔ او بس که سر خامه بریدیم / ... ! [فروغی بسطامی]
✔ عـلـ[بابا]ــی
Seal, Adventure Aquarium by John Baum
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 21 روز و 28 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن