✔ عـلـ[بابا]ــی
دشت خشكيد و زمين سوخت و باران نگرفت / زندگي بعد تو بر هيچ كس آسان نگرفت / چشمم افتاد به چشم تو ولي خيره نماند / شعله اي بود كه لرزيد ولي جان نگرفت / ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
آن را که غمی چون غم ما نیست چه داند / کز شوق توام دیده چه شب میگذراند / وقت ست اگر از پای درآیم، که همه عمر / باری نکشیدم که به هجران تو مانَد / ... ! [سعدی ☼ خط زیبای استاد مرتضی صدقی]
✔ عـلـ[بابا]ــی
دل ما بهم رسید و بنظر ادا درآورد / دلی اشگ بود و دلی از عزا درآورد / من وسایه یکدگر را بهبغل فشرده خاموش / که شکسته ساز و دیگر نتوان صدا درآورد / ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
جای دل خواستن از دل شدگان ... بانگ بردار و بگو :... ای که دلها همه در نزد تواند ... چه شود گر ما را ... شبی از لطف به مهمانی دلها ببری؟ ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
آغاز سفر یادم نیست ... کدامین دست مرا چنین آغشتۀ عشق در ایستگاه پیاده کرده است ؟ ... شاید به آخر دنیا رسیده ام ... بی آنکه سفر کرده باشم ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
Wild Horses, France by Marco Carmassi
✔ عـلـ[بابا]ــی
Baby Macaque, India by Tony Campbell
✔ عـلـ[بابا]ــی
Polar Bear and Cubs, Svalbard, Norway by Paul Nicklen
✔ عـلـ[بابا]ــی
نعره هیچ شیری ... خانههای چوبی را خراب نمیکند ... از سکوت مرموز موریانهها باید ترسید ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
Pictured Rocks National Lakeshore, Michigan by Greg Tucker
✔ عـلـ[بابا]ــی
صبر بسیار بباید، پدر پیر فلک را ... تا دگر مادر گیتی، چو تو فرزند بزاید ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
Coconut Island Fish, Hawaii by Gwen Goodmanlowe
✔ عـلـ[بابا]ــی
باران! باران! ... دوباره باران! باران! ... باران! باران! ستارهباران! باران! ... ایکاش تمامِ شعرها حرفِ تو بود:... باران! باران! ... بهار! باران! باران! [ـــــ قیصر امینپور ـــــ]
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 21 روز و 4 ساعت و 28 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن