✔ عـلـ[بابا]ــی
Tube Anemone, Bali by Tara Noble Singh
✔ عـلـ[بابا]ــی
همه چیز آرام ست ... اگر خیال او بگذارد ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
Atlantic Walrus, Norway by Paul Nicklen
✔ عـلـ[بابا]ــی
اي بي تو هيچ اندود! ... در زيستن مفقود ! ... ديوانه ام ، ويرانه ام ... نه منم ... ! [م.آرمان]
✔ عـلـ[بابا]ــی
Sufi Dancer, Naama Bay, Egypt by Matt Moyer
✔ عـلـ[بابا]ــی
شُكر پر اشكم نثارت باد ... خانه ات آباد اي ويراني سبز عزيز من ... اي زبَرجَد گون نگين خاتمت بازيچه ي هر باد ... تا كجا بردي مرا ديشب؟! ... با تو ديشب تا كجا رفتم ... ! [مهدی اخوان ثالث]
✔ عـلـ[بابا]ــی
Moose Cow and Calf, Mayfield Lake by Michael Christopher Brown
✔ عـلـ[بابا]ــی
نه چون کافرانی باش که همه را به کیش خود پنداری ... و نه چون مومنانی که همه را به کیش خود واداری ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
Elephant Seal Near Shore by Yva Momatiuk and John Eastcott
✔ عـلـ[بابا]ــی
South American Gray Fox at Dusk by Mattias Klum
✔ عـلـ[بابا]ــی
و چنان آرامم ... که کَسی فکر نکرد ... زیر خاکستر آرامش من ... چه هیاهوهایی ست ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
Gold coast, Queensland, Australia
✔ عـلـ[بابا]ــی
سرم ز دست بشد چشم از انتظار بسوخت / در آرزوي سر و چشم مجلس آرايي / زمام دل به کسي دادهام من درويش / که نيستش به کس از تاج و تخت پروايي / ... !
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 21 روز و 4 ساعت و 28 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن